نو بهار خط شوخ فتنه بنیادم رسید

نو بهار خط شوخ فتنه بنیادم رسید
ای جنون آخر کجائی وقت ارشادم رسید
تیشه سر خم گرچه بود از کار سختم عاقبت
فیض سعی جانکنی از روح فرهادم رسید
ميکند دلجوئی ما هر که از سربگذرد
سر سری تیرش نگوئی بهر امدادم رسید
بی بریدن از علائق وصل جانان مشکلست
خنجر نازش بسر وقتم چو جان دادم رسید
یکدو روزی گر بگلشن آشیان میخواستم
چشم زخم از حلقه های دام صیادم رسید
خانه چشمم نشست از موج خیزی های اشک
طرفه سیلی از بنای حیرت آبادم رسید
زین چمن سر سبزی جاوید در بیحاصلیست
تازه حرفست این سخن کز سرو آزادم رسید
مرده بودم همچو شمع از ننک افسردن ولی
گریهء سوز و گداز آخر بفریادم رسید
حرف من قاری به پیش سرو وسنبل سبز شد
مو پریشان چون بگلشن شاخ شمشادم رسید

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *