نه سنبل از شکنج خود نه گل از رنگ و بو کرده
مرا آشفته آن سیمین بدن زان موی رو کرده
نه سنبل خاطرم پژمان نه گل از رنگ و بو کرده
مرا حیران رخسار خود آن مشکینه مو کرده
بجرم اینکه دل میلی بسرو ناز او کرده
سر شوریده ام پامال ناز آن فتنه جو کرده
زمن کیفیت آن چشم شهلا را چه می پرسی
دو عالم را چو مژگان از نگاهی زیرو رو کرده
نگاهش زخم کاری میزند بر سینهء ریشم
اگر چاک دلم را گه گهی مژگان رفو کرده
نظر کردن برخسارش دلم را زنده میسازد
مگر از آبحیوان روی زیبا شست و شو کرده
بت سیمین بر مشکینه مو یک مو نمیداند
که مارا حسرت موی میان او چو مو کرده
تماشا کن قدش ای باغبان و آنگه نشانم ده
بگلشن کر چو آن سرو روان نخلی نمو کرده
زبخت شور ما دلخستهگان لعل شکر خایش
نمک بر زخم ناسور جگر ازگفتکو کرده
رساند تابه پای گلبنی خود را درین گلشن
بهر سو میرود اشک روانم جستجو کرده
صفای وقت خود از آستان دوست می جوید
دل الفت پرستم گر طواف آن خاک کوه کرده
شب از بزم حضور او بمحفل آب شد قاری
از ین خجلت که مه را بارخ او روبرو کرده
مرا آشفته آن سیمین بدن زان موی رو کرده
نه سنبل خاطرم پژمان نه گل از رنگ و بو کرده
مرا حیران رخسار خود آن مشکینه مو کرده
بجرم اینکه دل میلی بسرو ناز او کرده
سر شوریده ام پامال ناز آن فتنه جو کرده
زمن کیفیت آن چشم شهلا را چه می پرسی
دو عالم را چو مژگان از نگاهی زیرو رو کرده
نگاهش زخم کاری میزند بر سینهء ریشم
اگر چاک دلم را گه گهی مژگان رفو کرده
نظر کردن برخسارش دلم را زنده میسازد
مگر از آبحیوان روی زیبا شست و شو کرده
بت سیمین بر مشکینه مو یک مو نمیداند
که مارا حسرت موی میان او چو مو کرده
تماشا کن قدش ای باغبان و آنگه نشانم ده
بگلشن کر چو آن سرو روان نخلی نمو کرده
زبخت شور ما دلخستهگان لعل شکر خایش
نمک بر زخم ناسور جگر ازگفتکو کرده
رساند تابه پای گلبنی خود را درین گلشن
بهر سو میرود اشک روانم جستجو کرده
صفای وقت خود از آستان دوست می جوید
دل الفت پرستم گر طواف آن خاک کوه کرده
شب از بزم حضور او بمحفل آب شد قاری
از ین خجلت که مه را بارخ او روبرو کرده





