نیست در مشرب ما کعبه ز بتخانه جدا
زاهد از بهر خدا چند کنی خانه جدا
آخر از عشق تو رسوای جهان گردیدم
میزند خویش جدا طعنه و بیگانه جدا
گل چرا پیش نگاه تو نگردد خط جام
دور چشم تو جدا آمده پیمانه جدا
تا کی از غفلت خود دور ترا پنداریم
هیچ همخانه ندیدیم ز همخانه جدا
هر که آتش بسر خویش کشد همچون شمع
زینت کعبه جدا گردد و بتخانه جدا
گر بمشوق اثر درد جدائی نکند
میکند گریه چرا شمع ز پروانه جدا
هرکسی در نظرم رتبه دیگر دارد
خط لعل تو بود از خط پیمانه جدا
زاهد از خامی خود سبحه و اشکی دارد
پختگان را نبود آب جدا دانه جدا
زاهدو تقوای خشک و منو این دامن تر
رسم پرهیز شد از مشرب رندانه جدا
گر روی بزم بتان بیخبر از خویش برو
باخبرباش که شد رسم پریخانه جدا
نیست فرقی بجز از نام میان دل و جان
کی بود جان من خسته ز جانانه جدا
می برد دل ز کف قاری آشفته برون
مژه شوخ جدا نرگس مستانه جدا
ملک الشعرا قاری عبدالله
زاهد از بهر خدا چند کنی خانه جدا
آخر از عشق تو رسوای جهان گردیدم
میزند خویش جدا طعنه و بیگانه جدا
گل چرا پیش نگاه تو نگردد خط جام
دور چشم تو جدا آمده پیمانه جدا
تا کی از غفلت خود دور ترا پنداریم
هیچ همخانه ندیدیم ز همخانه جدا
هر که آتش بسر خویش کشد همچون شمع
زینت کعبه جدا گردد و بتخانه جدا
گر بمشوق اثر درد جدائی نکند
میکند گریه چرا شمع ز پروانه جدا
هرکسی در نظرم رتبه دیگر دارد
خط لعل تو بود از خط پیمانه جدا
زاهد از خامی خود سبحه و اشکی دارد
پختگان را نبود آب جدا دانه جدا
زاهدو تقوای خشک و منو این دامن تر
رسم پرهیز شد از مشرب رندانه جدا
گر روی بزم بتان بیخبر از خویش برو
باخبرباش که شد رسم پریخانه جدا
نیست فرقی بجز از نام میان دل و جان
کی بود جان من خسته ز جانانه جدا
می برد دل ز کف قاری آشفته برون
مژه شوخ جدا نرگس مستانه جدا
ملک الشعرا قاری عبدالله





