سخنی با شکر از لعل مذابش کردم
منفعل کردمش آنگونه که آبش کردم
جا که نا خواسته در بزم شرابش کردم
زهر در کام هوس از شکر آبش کردم
گفتمش حال دل شیفته در چنگ تو چیست
گفت از نرکس مستانه خرابش کردم
لعلش افزود ز دشنام در آن چاشنی ای
تا گوارا بر خود زهر عتابش کردم
مژه بر همزدنی بود جوانی بگذشت
از چه در سلسلهء عمر حسابش کردم
خضر راهی مگر از غیب بسر وقت رسد
که در ین بادیه ره گم بسرابش کردم
هر سرابی که درخشید درین دشت خراب
من سر گشته خیال سر آبش کردم
زندگی صرف خطامایهء حسرت بوده است
حیف عمری که نه در کار صوابش کردم
سر بی مغز درین ورطه بود عرضهء تیغ
فهم این مسئله از موج و حبابش کردم
طفل اشکم مژه بر هم زدن آرام نکرد
پردهء چشم اگر بستر خوابش کردم
تا کند مقدم او چشم امیدم روشن
سرمه از بهر شگون گرد رکابش کردم
دل که آمد حرم خلوت جانان قاری
روی خود از همه سو من بجنابش کردم
منفعل کردمش آنگونه که آبش کردم
جا که نا خواسته در بزم شرابش کردم
زهر در کام هوس از شکر آبش کردم
گفتمش حال دل شیفته در چنگ تو چیست
گفت از نرکس مستانه خرابش کردم
لعلش افزود ز دشنام در آن چاشنی ای
تا گوارا بر خود زهر عتابش کردم
مژه بر همزدنی بود جوانی بگذشت
از چه در سلسلهء عمر حسابش کردم
خضر راهی مگر از غیب بسر وقت رسد
که در ین بادیه ره گم بسرابش کردم
هر سرابی که درخشید درین دشت خراب
من سر گشته خیال سر آبش کردم
زندگی صرف خطامایهء حسرت بوده است
حیف عمری که نه در کار صوابش کردم
سر بی مغز درین ورطه بود عرضهء تیغ
فهم این مسئله از موج و حبابش کردم
طفل اشکم مژه بر هم زدن آرام نکرد
پردهء چشم اگر بستر خوابش کردم
تا کند مقدم او چشم امیدم روشن
سرمه از بهر شگون گرد رکابش کردم
دل که آمد حرم خلوت جانان قاری
روی خود از همه سو من بجنابش کردم





