زلف تو سر پرستی خورشید ميکند

زلف تو سر پرستی خورشید ميکند
لعلت حدیث جام ز جمشید ميکند
چشمت مرا بغمزهء خونخواره می‌کشد
لعلت بخنده زندهء جاوید ميکند
بگذار این‌قدر طپش ایدل خدای را
گر چشم یار دید ترا صید ميکند
رندان و پیر جام وصفای ارادتی
زاهد اگر بسبحهء خود شید ميکند
در حیرتم که بهر چه این صحنه دمبدم
خلقی بجلوه آرد و ناپید ميکند
آزادگان مشرب تحقیق را سپهر
یکسر به بند میکشد و قید ميکند
سرما بحرفهای خنک اینقدر چرا
دخلی بگرم جوشی خورشید ميکند
آخر بهار می‌رسد وباز در چمن
ازسایه چتر برخود بید ميکند
از زهر چشم تلخی بسیار دیده است
قاری گر از لبت شکر امید ميکند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *