دل گرفتار بلائی است که من می‌دانم

دل گرفتار بلائی است که من می‌دانم
بستهء زلف دوتائی است که من می‌دانم
جای در چشم بتان کرده بشوخی خودرا
سرمه آن دیده درآیی است که من می‌دانم
دل سودا زده از رنج هوس یافت نجات
درد عشق تو دوائی است که من می دانم
دل بیتاب طپش پرور او در رهء شوق
طائر قبله نمائی است که من می‌دانم
جلوهء لیلی مانیست برون زین محمل
شور دل بانک‌ درآیی است که من می‌دانم
درد ما در دل دلدار چسازد تاثیر
ناله آن پا به هوائی است که من می‌دانم
راز سر بستهء دل فاش شد از کاوش او
مژهء شوخ بلائی است که من می‌دانم
سایهء بخت سیه بر سر روشن گهران
دولت بال همایی است که من می‌دانم
از نیاز دل خون گشتهء ما هیچ مپرس
کشتهء ناز وادایی است که من می‌دانم
فتنه برخاست بهر جا سخنش بالا شد
قامتت فتنه نمایی است که من می‌دانم
سر بکف در رهء شوق تو قدم می ماند
قاری آن بی سرپایی است که من می‌دانم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *