ندارد حاصلی کام دلم از لعل خندانت
مگر از رنگ ما ای بیوفا بستند پیمانت
بدیوان حساب محشر از شوخی زند پهلو
قیامت مصرع بر جستهء سرو خرامانت
اگر دارد سر قتل اسیر خويش بسمالله
سرت گردم چرا از راه بر گرديد مژگانت
دل آوارهء ما با سر زلف تو خو بگرفت
که آمد خوشتر از صبح وطن شام غریبانت
مبادا دل بدام خط مشکینت اسیر آید
گرفته این کبوتر جای در چاه زنخدانت
تغافل نام داری لالهء شوخی و می ترسم
که رنجد گر بمن بیند تبسمهای پنهانت
بسودای کدامین زلف مشکین رفتهء قاری
مرا آشفته خاطر کرده این وضع پریشانت
مگر از رنگ ما ای بیوفا بستند پیمانت
بدیوان حساب محشر از شوخی زند پهلو
قیامت مصرع بر جستهء سرو خرامانت
اگر دارد سر قتل اسیر خويش بسمالله
سرت گردم چرا از راه بر گرديد مژگانت
دل آوارهء ما با سر زلف تو خو بگرفت
که آمد خوشتر از صبح وطن شام غریبانت
مبادا دل بدام خط مشکینت اسیر آید
گرفته این کبوتر جای در چاه زنخدانت
تغافل نام داری لالهء شوخی و می ترسم
که رنجد گر بمن بیند تبسمهای پنهانت
بسودای کدامین زلف مشکین رفتهء قاری
مرا آشفته خاطر کرده این وضع پریشانت





