نامه ات آمد و از بند غم آزاد شدم
مرده بودم بخدا زنده شدم شاد شدم
گر ز گمنامی خود رفته ام از یاد جهان
بزبان قلم لطف تو چون یاد شدم
چشم مست تو اگر کرده خرابم چه غمست
زین خرابی من دلخسته چو آباد شدم
حل نشد عقدهء دل گر چه بصد خون جگر
سبق اشک روان کردم و استاد شدم
محنت جان کنیم نیست کم از کوهکنی
تیشه بر سر زدم و همسر فرهاد شدم
تا بگوش تو برنکی برسد درد دلم
گریه و شور و فغان ناله و فریاد شدم
از عدم داغ بدل آمده ام لاله صفت
گوئی از بهر غم و درد تو ایجاد شدم
داشتم خاطر آسوده ز غم های جهان
ناگهان سیل غمت آمد و برباد شدم
مردم از سنگدلی ها که نمردم در هجر
قاری از سختی دل بیضهء فولاد شدم
مرده بودم بخدا زنده شدم شاد شدم
گر ز گمنامی خود رفته ام از یاد جهان
بزبان قلم لطف تو چون یاد شدم
چشم مست تو اگر کرده خرابم چه غمست
زین خرابی من دلخسته چو آباد شدم
حل نشد عقدهء دل گر چه بصد خون جگر
سبق اشک روان کردم و استاد شدم
محنت جان کنیم نیست کم از کوهکنی
تیشه بر سر زدم و همسر فرهاد شدم
تا بگوش تو برنکی برسد درد دلم
گریه و شور و فغان ناله و فریاد شدم
از عدم داغ بدل آمده ام لاله صفت
گوئی از بهر غم و درد تو ایجاد شدم
داشتم خاطر آسوده ز غم های جهان
ناگهان سیل غمت آمد و برباد شدم
مردم از سنگدلی ها که نمردم در هجر
قاری از سختی دل بیضهء فولاد شدم





