من باین گلشن کجا دل همچو بلبل بسته ام
با خیال روی او چشم خود از گل بسته ام
گه گهی پابند من زنجیر کیسو میشود
ورنه همچون شانه عزم طوف کاکل بسته ام
خار خار حسرتی در دل فراهم کرده ام
گلفروش داغ عشقم دستهء گل بسته ام
تا درین بحر بلا موج از سر خود بگذرم
چون حباب از پیکر خم هر نفس پل بسته ام
پیچ وتاب فکرم از سودای آن کاکل مپرس
مصرع پیچیده تر از جعد سنبل بسته ام
میشود منظور نازش خاکساری های من
سرمه ام در چشم او راه تغافل بسته ام
اینقدر ها خون دل از دست دوران خورده ام
تا چو مینا رنگ بزم از ساز قلقل بسته ام
نا توانیها مرا ربطی به خوبان داده است
خویش را چون خار وخس بر دسته گل بسته ام
گر چه از دستش دل پر هیچگاه خالی نشد
همچو مینای تهی من دم ز قلقل بسته ام
دل گرفتار خط خوبان گلرخ گشته است
قاری از تار رک گل بال بلبل بسته ام
با خیال روی او چشم خود از گل بسته ام
گه گهی پابند من زنجیر کیسو میشود
ورنه همچون شانه عزم طوف کاکل بسته ام
خار خار حسرتی در دل فراهم کرده ام
گلفروش داغ عشقم دستهء گل بسته ام
تا درین بحر بلا موج از سر خود بگذرم
چون حباب از پیکر خم هر نفس پل بسته ام
پیچ وتاب فکرم از سودای آن کاکل مپرس
مصرع پیچیده تر از جعد سنبل بسته ام
میشود منظور نازش خاکساری های من
سرمه ام در چشم او راه تغافل بسته ام
اینقدر ها خون دل از دست دوران خورده ام
تا چو مینا رنگ بزم از ساز قلقل بسته ام
نا توانیها مرا ربطی به خوبان داده است
خویش را چون خار وخس بر دسته گل بسته ام
گر چه از دستش دل پر هیچگاه خالی نشد
همچو مینای تهی من دم ز قلقل بسته ام
دل گرفتار خط خوبان گلرخ گشته است
قاری از تار رک گل بال بلبل بسته ام





