مگو که قد بلندش بسرو مانند است
که سرو بندهء آن قامت برومند است
چو غنچه لعل تو با ما خموش تا چند است
سخن بگو که بحرفت دل آرزومند است
چو غنچه لعل تو با ما گرفته تا چند است
تبسمی که دلم خستهء شکر خند است
زبیقراری طفل سرشک هیچ مپرس
بپای بوس تو عمریست آرزومند است
بیا و خون من خسته بی محابا ریز
اگر بکشتن ما خاطر تو خرسند است
از آن بدیدهء ما گرم میخورد خورشید
که اندکی بگل روی یار مانند است
به زهر چشم خود آنشوخ تند خویم کشت
اگر چه شیرهء جان لعلش از شکر خند است
کسیکه هست نمکخوار لعل او داند
که چاشنی شکر خند بهتر از قند است
ز ما تطاول آنزلف تابدار مپرس
که در کفش دل هر کس فتاده در بند است
باهل فضل برومندی است پیوستن
که هر نهال برومندیش ز پیوند است
همین ز خانهء آئینه میرسد آواز
که حسن صافدلی جوهر هنرمند است
ز چشم خامه چکیده است بی سخن قاری
سخن که در نظرم چون عزیز فرزند است
که سرو بندهء آن قامت برومند است
چو غنچه لعل تو با ما خموش تا چند است
سخن بگو که بحرفت دل آرزومند است
چو غنچه لعل تو با ما گرفته تا چند است
تبسمی که دلم خستهء شکر خند است
زبیقراری طفل سرشک هیچ مپرس
بپای بوس تو عمریست آرزومند است
بیا و خون من خسته بی محابا ریز
اگر بکشتن ما خاطر تو خرسند است
از آن بدیدهء ما گرم میخورد خورشید
که اندکی بگل روی یار مانند است
به زهر چشم خود آنشوخ تند خویم کشت
اگر چه شیرهء جان لعلش از شکر خند است
کسیکه هست نمکخوار لعل او داند
که چاشنی شکر خند بهتر از قند است
ز ما تطاول آنزلف تابدار مپرس
که در کفش دل هر کس فتاده در بند است
باهل فضل برومندی است پیوستن
که هر نهال برومندیش ز پیوند است
همین ز خانهء آئینه میرسد آواز
که حسن صافدلی جوهر هنرمند است
ز چشم خامه چکیده است بی سخن قاری
سخن که در نظرم چون عزیز فرزند است





