مسلمانان که می‌گوید ز من آن نا مسلمان را

مسلمانان که می‌گوید ز من آن نا مسلمان را
که چشم کافرت برد از نگاهی دین وایمانرا
رخ گلبرگ او گل ميکند نام گلستانرا
خط سبزش سیه می‌سازد آخر روز ریحانرا
سر قتل کدامین خسته را داری سرت گردم
چنين کز زهر چشمت آب دادی تیغ مژگانرا
گریبانم بدست عشق بیباک تو افتاده است
ز من ای بی‌وفا تا کی کشی از ناز دامانرا
مسلمانی باين دلق کهن زاهد نمی باشد
بآن بت سجدهء گر تازه خواهی دین ایمانرا
بملک دلربائی گر سلیمانی کند شاید
که چین کاکلش دارد بسر چتر سلیمانرا
اگر روزی بدستم دامن آن جامه زیب افتد
ز دست غم به پیشش پاره می سازم گریبانرا
چو دیدم روی او در زلف آه و گریه سر کردم
که تأثیر قمر در عقرب آرد باد و بارانرا
مسلمانی نیفتد بیخبر ای ظالم انصافی
چرا خس پوش از خط کرده ای چاه زنخدانرا
ز جان بخشی کجا پیش لب او دم زند قاری
که خاک مرده میداند دهانش آب حیوانرا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *