پیش رخت نمانده دگر آب وتاب صبح
ای چهرهء تو شسته تر از آفتاب صبح
باز آو تیره روزی شام غمم ببین
ای مطلع جبین تو نائب مناب صبح
خونم زدیده ریخت شب غم شفق دمید
رویت بیادم آمد و گشتم خراب صبح
روی ترا بخواب صبوحی ندیده است
شاید که گرم جلوه بود آفتاب صبح
لطف از جبین یار نبیند چرا کسی
آخر به غیر مهر دگر چیست باب صبح
خواهی که از ضمیر تو روشن جهان شود
بگذر چو آفتاب ز شبگیر خواب صبح
روشندلان مسخر خود خلق را کنند
از سایه تا به مهر دود در رکاب صبح
چیزی به غیر مهر زاهل صفا مخواه
مضمون آفتاب بود در کتاب صبح
چون آسمان ستارهء اشکی سحر فشان
تا از ضمیر صاف شوی فیض یاب صبح
با آفتاب خویش اگر ناز میکند
داریم از جبین تو روشن جواب صبح
قاری نریخت اشک شفق کون زدیده ات
بیدرد خود بگوی چه داری جواب صبح
ای چهرهء تو شسته تر از آفتاب صبح
باز آو تیره روزی شام غمم ببین
ای مطلع جبین تو نائب مناب صبح
خونم زدیده ریخت شب غم شفق دمید
رویت بیادم آمد و گشتم خراب صبح
روی ترا بخواب صبوحی ندیده است
شاید که گرم جلوه بود آفتاب صبح
لطف از جبین یار نبیند چرا کسی
آخر به غیر مهر دگر چیست باب صبح
خواهی که از ضمیر تو روشن جهان شود
بگذر چو آفتاب ز شبگیر خواب صبح
روشندلان مسخر خود خلق را کنند
از سایه تا به مهر دود در رکاب صبح
چیزی به غیر مهر زاهل صفا مخواه
مضمون آفتاب بود در کتاب صبح
چون آسمان ستارهء اشکی سحر فشان
تا از ضمیر صاف شوی فیض یاب صبح
با آفتاب خویش اگر ناز میکند
داریم از جبین تو روشن جواب صبح
قاری نریخت اشک شفق کون زدیده ات
بیدرد خود بگوی چه داری جواب صبح





