یادی از عارف بزرگ الحاج قاری محمد انور بسمل

  یادی از عارف باالله، عاشق جمال الله، سخنور بزرگ دوران، فرد فقیر، عارف رموزات عشق و سوز و گداز، گوهر نایاب عصر، مقتدای اهل…

یارب چه اقتدار است آن گیسوی رسا را

یارب چه اقتدار است آن گیسوی رسا را کز دست او شنیدم از هر زبان خدا را مطلوب هر که بینی در خورد همت اوست…

بهاری عارضش داند خزان باغ تمنا را

بهاری عارضش داند خزان باغ تمنا را شناسد چشم شوخش مردهء آهوی صحرا را خرامان میگذشت آن شوخ دل را زد سر پائی باین رفتار…

بیا ای دیده ام فرش ره و دل نذر اکرامت

بیا ای دیده ام فرش ره و دل نذر اکرامت تمنا در سجود افتاده پیش پا بهرگامت ندارد چشم بر بخت سکندر والهء رویت بجام…

پر از خون است با یاد لبت امشب ایاغ من

پر از خون است با یاد لبت امشب ایاغ من کجایی ای خیال نرگست چشم و چراغ من بگیرید ای حریفان پنبه از مینا که…

بیا ای سنبل از زلفت پریشان دور مجمر هم

بیا ای سنبل از زلفت پریشان دور مجمر هم گره دارد بخاطر غنچه از لعل تو گوهر هم ز مژگانت فغان با صد زبان از…

خاک اگر گردی دلا در کوی جانان غم مخور

خاک اگر گردی دلا در کوی جانان غم مخور میکنی روزی طواف دور دامان غم مخور همچو یوسف میشوی ایدل زعشق آخر عزیز گر سنین…

ای براهت باز چشم انتظار آیینه را

ای براهت باز چشم انتظار آیینه را جلوهء فرما که رفت از دست کار آیینه را حال دل چون است یارب در خم چوگان او…

در جهـان امـروز دشـوار اسـت بـی فـن زندگی

در جهـان امـروز دشـوار اسـت بـی فـن زندگی گـر نــداری فـن مـدان جــز بــار گردن زندگی ظلـمـت جهلـت شب تـاریـک سـازد دور عـمـر مـی شـود…

ای جبینت صفحه آیینه عرفان ما

ای جبینت صفحه آیینه عرفان ما بیت ابروی تو حسن مطلع دیوان ما گر وجود عالم آرایت نباشد در میان نیست در مکتوب هستی جز…

ز کوی او نمی آئی چرا دل

ز کوی او نمی آئی چرا دل ز حد بگذشت رسوائی بیا دل بیا ای راحت جان در برش گیر که بسیار است آتش زیر…

آنکه طرح ذات او از نور رحمن ریختند

آنکه طرح ذات او از نور رحمن ریختند ریختند اما نمیدانم چه عنوان ریختند از ازل در هر صفت باقیست با ذوق دگر تا ابد…

دل من یوسف مصر است من یعقوب کنعانش

دل من یوسف مصر است من یعقوب کنعانش زبان و چشم و گوش و بینی و اعضاست اخوانش صباحت شهر مصر و نفس اماره زلیخایش…

ای جبینت صفحهء آیینه عرفان ما

ای جبینت صفحهء آیینه عرفان ما بیت ابروی تو حسن مطلع دیوان ما گر وجود عالم آرایت نباشد در میان نیست در مکتوب هستی جز…

سر نزد پرتو خورشید به بام دل ما

سر نزد پرتو خورشید به بام دل ما چرخ یک روز نگردید به کام دل ما گرد ذرات کجا دامن خورشید کجا تهمت عشق تو…

آنکه طرح ذات او از نور رحمان ریختند

آنکه طرح ذات او از نور رحمان ریختند ریختـند امـا نمـیدانم چـه عنــوان ریختــند از ازل در هر صفت باقیست با ذوق دگر تا ابد…

ز منــظـــوری خـــلـــق فــریــاد هـا

ز منــظـــوری خـــلـــق فــریــاد هـا کـه یک چشم دام است این صاد ها غــرور است اگـر حاصل علم و فن بگـریــنــد طـفــلان بــر اســتـاد هـا…

باز خواهـم در جـنـون هـنگامهء بر پا کـنم

باز خواهـم در جـنـون هـنگامهء بر پا کـنم حلقه در چشم غـزالان دامـن صحــرا کـنم با خــرد هــرگـز نگــردد کـس حقیقت آشنا کشـتئ بایـد ز…

گه از چین جبین صد موج خجلت در گهر پیچی

گه از چین جبین صد موج خجلت در گهر پیچی گهی از تاب عارض لاله را خون در جگر پیچی به مخموران ز نرگس نشهء…

بدل گر از گلی خاری نداری

بدل گر از گلی خاری نداری ز نخل زندگی باری نداری ز سازت نغمهء دلکش نخیزد به مشکین زلف تاتاری نداری چو آئینه نبینی صافی…

شب گشت روز باز بچشم و چراغ ما

شب گشت روز باز بچشم و چراغ ما یعنی که رو نهاد به بهبود داغ ما بودیم با خیال لبش شاد در چمن ازغنچه تنگ…

بـدل گـر از گلـی خـاری نـداری

بـدل گـر از گلـی خـاری نـداری ز نخــل زنـدگـی بــاری نــداری ز ســازت نغمـهء دلـکش نخیزد بـه مشکیـن زلـف تاتاری نداری چــو آئینــه نبــینی صــافی…

نگـاه گـرم او چـون سـوی ایـن نـاکـام مـی

نگـاه گـرم او چـون سـوی ایـن نـاکـام مـی افـتــد ز هـیـبـت شعـله سـانم لـرزه در انـدام مـی افـتـد اساس عـزتـت ای خـواجـه نبـود غـیر بی…

ای ز رویت محفل دلهای محزون را چراغ

ای ز رویت محفل دلهای محزون را چراغ تازه از بوی خوشت طبع پریشان را دماغ عاقلان در حلقهء از زلف پر چینت اسیر بی…

همرهان از پا فتادم دست امدادم دهید

همرهان از پا فتادم دست امدادم دهید یعنی از دامان دشت بیخودی یادم دهید مکتب روشن سوادی تیره کرد ائینه ام ای صفا کیشان رهی…

بـرد کفـر از دل بـرونـم داد ایمـانم بیاد

بـرد کفـر از دل بـرونـم داد ایمـانم بیاد داد تا از مـصحف روی تـو قـرآنـم بیاد بیـت معـمـوری شـود دل از نعـیم جنتم چون طواف…

وا نسازد سیر گلشن طبع محزون ترا

وا نسازد سیر گلشن طبع محزون ترا گوشهء تنگ است صحرا رقص مجنون ترا رشتهء عشق و ادب بستند قانون ترا نشنود جز گوش کر…