ای براهت باز چشم انتظار آیینه را
جلوهء فرما که رفت از دست کار آیینه را
حال دل چون است یارب در خم چوگان او
روز روشن گشته از زلف تو تار آیینه را
سنگ هم از جلوهء رنگین او محروم نیست
زان خط عارض بدل جوشد بهار آیینه را
خاطر روشن ضمیران از هوس پختن تهیست
رنگ کی گیرد بدل هر گز قرار آیینه را
برده ام من حسرت روی دل آرای بخاک
کیست سازد بر سرم سنگ مزار آیینه را
خاک نومیدی بفرقم ریخت “بسمل” سعی وصل
کردم از صیقل زدن آخر غبار آیینه را
جلوهء فرما که رفت از دست کار آیینه را
حال دل چون است یارب در خم چوگان او
روز روشن گشته از زلف تو تار آیینه را
سنگ هم از جلوهء رنگین او محروم نیست
زان خط عارض بدل جوشد بهار آیینه را
خاطر روشن ضمیران از هوس پختن تهیست
رنگ کی گیرد بدل هر گز قرار آیینه را
برده ام من حسرت روی دل آرای بخاک
کیست سازد بر سرم سنگ مزار آیینه را
خاک نومیدی بفرقم ریخت “بسمل” سعی وصل
کردم از صیقل زدن آخر غبار آیینه را
حضرت بسمل (قدس الله سره العزیز)





