ز هـیـبـت شعـله سـانم لـرزه در انـدام مـی افـتـد
اساس عـزتـت ای خـواجـه نبـود غـیر بی قدری
شـود مشـهـور از چـشـم نگـیـن چون نام می افتد
چـنـان تار نگـاهـش رشـتـهء الـفـت بـه دلهـا شـد
کـه چشـمـی اوفـتـد گـر بـر چـمـن بادام مـی افتد
نگـیـرد از شــراب و شـهــد جـنـت لــذت کـامــل
از آن لب هـای شـیرین گـر کسی ناکام می افـتد
بـوهـم افگـنـدن مـن زان دهـن خـوش لـذتــی دارد
حــلاوت جـوشـد از بـیـتـی کـه بـا ایـهام می افتد
خـرد را قـیــد اسـباب تـعــلـــق چــنـد حـیــرانـــم
چـرا ایـن مرغ زیـرک هـر کجـا در دام مـی افـتـد
بـیـاد نرگـس او سـاغـری سـرشـار چـون گـیــرم
ز چشمم خون چـکـد گر قطرهء از جام مـی افـتـد
صفای وقت بسمل اهل بینش را سیه بختی است
به ملک دیده چون شب روز گردد شام می افـتـد
حضرت بسمل (رح)





