بیا ای سنبل از زلفت پریشان دور مجمر هم

بیا ای سنبل از زلفت پریشان دور مجمر هم
گره دارد بخاطر غنچه از لعل تو گوهر هم
ز مژگانت فغان با صد زبان از سرمه می خیزد
که یارب آنچه دیدم من نبیند چشم کافر هم
به عشق این افتخارم بس که با صد ناتوانیها
چو نقش پا به کویت سجده کردم خاک بر سر هم
بچشم کم مبین اشک مرا کز همت عشقت
بجنگ غم جگر دار است با طفلی دلاور هم
کی همسر میشود دوران چرخش در بلا خیزی
ندیده فتنهء چشم ترا در خواب محشر هم
نه تنها غنچه از خون شهیدان گشت سر انگشتش
رگ گل گشت بر رخسار تیغش خط جوهر هم
خیال آن لب و دندان بدل می پروری شاید
که داری «بسمل» امشب شعر شیرین طبع انور هم

حضرت بسمل (رح)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *