وا نسازد سیر گلشن طبع محزون ترا
گوشهء تنگ است صحرا رقص مجنون ترا
رشتهء عشق و ادب بستند قانون ترا
نشنود جز گوش کر آهنگ موزون ترا
بیقراران ترا راحت دهد آشوب دهر
فتنهء محشر بود بازیچه مفتون ترا
خندهء زخم توای دل نوبهار عاشق است
میتوان چون غنچه رنگین بست مضمون ترا
ای حکیم از فهم معنی پیش اهل دل ملاف
عشق می بیند جنون عقل فلاطون ترا
عقده در کار دلم مپسند ابرو بیش ازین
سکته نتوان خواند از چین بیت موزون ترا
رفتن واز اشک رنگین با خیالت دیده ام
ساخت جام باده نقش پای گلگون ترا
لالهء صحرای عشقم ور شکست دل مرا
عشرتی کز خنده جوشد لعل میگون ترا
لطف تیغ و دست رنگین ترا نازم که ساخت
دستهء گل “بسمل” آغشته در خون ترا
گوشهء تنگ است صحرا رقص مجنون ترا
رشتهء عشق و ادب بستند قانون ترا
نشنود جز گوش کر آهنگ موزون ترا
بیقراران ترا راحت دهد آشوب دهر
فتنهء محشر بود بازیچه مفتون ترا
خندهء زخم توای دل نوبهار عاشق است
میتوان چون غنچه رنگین بست مضمون ترا
ای حکیم از فهم معنی پیش اهل دل ملاف
عشق می بیند جنون عقل فلاطون ترا
عقده در کار دلم مپسند ابرو بیش ازین
سکته نتوان خواند از چین بیت موزون ترا
رفتن واز اشک رنگین با خیالت دیده ام
ساخت جام باده نقش پای گلگون ترا
لالهء صحرای عشقم ور شکست دل مرا
عشرتی کز خنده جوشد لعل میگون ترا
لطف تیغ و دست رنگین ترا نازم که ساخت
دستهء گل “بسمل” آغشته در خون ترا
حضرت استاد بسمل (رح)





