دل من یوسف مصر است من یعقوب کنعانش
زبان و چشم و گوش و بینی و اعضاست اخوانش
صباحت شهر مصر و نفس اماره زلیخایش
سعادت دشت کنعان و شقاوت خیل گرگانش
سواد اعظم اقلیم تن را اندرین کشور
یکی شاهی همی باشد که شاهانند خواهانش
نشسته بر فراز تخت سلطانی به ملک دل
به آئینی که تن می بالد از ترتیب وجدانش
به هر نامی همی خوانند اهل معرفت او را
چه یک عینی که در هفتاد معنی گشته عنوانش
به مانندیکه بوی گل بود پنهان به برگ گل
به هیآت گاه هیکل دست قدرت کرده پنهانش
شفای درد عشق از دست افلاطون نمیآید
برو بگذار جالینوس را با اهل یونانش
به هر دردیکه درمانی اگر خواهی تن آسایی
مکن جانا گرانجانی بکن فکری به درمانش
شفای درد اگر خواهی بدر بار طبیبی رو
که افلاطون و لقمان است در سلک مریضانش
ز پا افتاده ای را دستگیری کن درین دنیا
که تا دست تو گیرد در قیامت دست یزدانش
غبار غم اگر بر خاطر آزرده می پاشی
بپاش اما ولی پرهیز کن از اشک چشمانش
ترا کز عشق ورزیدن ملامت میکند بسمل
ز خار عشق یارب نشتری زن بر رگ جانش
زبان و چشم و گوش و بینی و اعضاست اخوانش
صباحت شهر مصر و نفس اماره زلیخایش
سعادت دشت کنعان و شقاوت خیل گرگانش
سواد اعظم اقلیم تن را اندرین کشور
یکی شاهی همی باشد که شاهانند خواهانش
نشسته بر فراز تخت سلطانی به ملک دل
به آئینی که تن می بالد از ترتیب وجدانش
به هر نامی همی خوانند اهل معرفت او را
چه یک عینی که در هفتاد معنی گشته عنوانش
به مانندیکه بوی گل بود پنهان به برگ گل
به هیآت گاه هیکل دست قدرت کرده پنهانش
شفای درد عشق از دست افلاطون نمیآید
برو بگذار جالینوس را با اهل یونانش
به هر دردیکه درمانی اگر خواهی تن آسایی
مکن جانا گرانجانی بکن فکری به درمانش
شفای درد اگر خواهی بدر بار طبیبی رو
که افلاطون و لقمان است در سلک مریضانش
ز پا افتاده ای را دستگیری کن درین دنیا
که تا دست تو گیرد در قیامت دست یزدانش
غبار غم اگر بر خاطر آزرده می پاشی
بپاش اما ولی پرهیز کن از اشک چشمانش
ترا کز عشق ورزیدن ملامت میکند بسمل
ز خار عشق یارب نشتری زن بر رگ جانش
حضرت بسمل (قدس الله سره العزیز)





