باز خواهـم در جـنـون هـنگامهء بر پا کـنم

باز خواهـم در جـنـون هـنگامهء بر پا کـنم
حلقه در چشم غـزالان دامـن صحــرا کـنم

با خــرد هــرگـز نگــردد کـس حقیقت آشنا
کشـتئ بایـد ز مــی تا سیر ایـن دریـا کـنـم

بر تـن از تقــوی بـارد سـاقـیا خـونم فسرد
ز آتش تر ساغری تا دفـع این سـرمـا کـنم

بی قدو و رویت بگلشن آب میگردم زشـرم
جانب شمشاد و گل چشـمـی اگـر بالا کنـم

گر رسد دستم به بیــع تـاری از زلف بتان
نقـد جــان ســرمـایهء بازار این سودا کـنم

جــامــهء فسقـم بــبــر گاهی گهی دلق ریا
تا کجا در هـر لباسی خویش را رسوا کنم

بسکه (بسمل) از بساط قرب دور افتاده ام
قهقها بر خود زنم گر سجده چون مینا کنم

حضرت بسمل (رح)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *