ریختـند امـا نمـیدانم چـه عنــوان ریختــند
از ازل در هر صفت باقیست با ذوق دگر
تا ابد در کــام او شهـدیکه از شان ریختند
بهـر تکمــیل بشــر از بحر امواج وجوب
علم قرآن در دلش تا داشت امکان ریختند
با چــراغ او موافــق یافت انجم در فلک
از شعاعش بر ملک انوار سبحان ریختند
سرمهء چشم بصــیرت تا کند در دیده جا
گردی از دامان او در جیب انسان ریختند
مستــفاد از آفــتاب حُسن عـالــم گیر اوست
پرتوی در مصر اگر از ماه کنعان ریختند
بوی انس او شنیدند از دلش چون وحش و طیر
از بلــند و پست بــر طــرف سلیــمان ریخـتند
اقتــباس نــور کــردند از بیاض گردنش
تا ودیعت در کف موسی عمران ریختند
در دل مؤمن ز عین خاص او آب حیات
اول و آخــر همــان پـیدا و پنهان ریختند
قصـر عبــدیت بــنام او بــنا کردنــد لیک
خاک از دیوار آن بر شیخ و رهبان ریختند
ز التهاب آتش عشقــیکه اندر سینه داشت
یک شرر در جان خاکستر نشینان ریختند
رشحهء از پنبهء مینای محبوبی اوست
بادهء شــوقــیکه در جام محبان ریختند
بحر رحمت جوش زد از انشراح صدر او
وسعت مشرب به ظرف اهل احسان ریختند
در تجارت از غبار خاطرش گرد و کساد
بر متاع چار ســوی خود فروشان ریختند
از ظهــور جســم پــاک او بسـر کفار را
در سجود افتاده بت ها خاک حرمان ریختند
شعلهء زردشت چون خاموش شد از غیرتش
آب بر آتش مغــان از چشم گــریـان ریختند
با یتــیمی ازبهــای گوهــری اخــلاق او
گرد شمع انجمن اشراف و اعیان ریختند
با کمــال حلــم و رفــتار مــلایم میگذشت
گر چه در راهش ز کین خار مُغیلان ریختند
تا تلافی گردد از نقص لب و دندان او
لعــل بخشیدند باکــان دُر عمان ریختند
خیل اصحابش ز سعی و پا فشاری در جهاد
گــرد ذلت بر ســر کفــار و شیطان ریختند
بهر تائیدش به امر حق چو بلبل در چمن
پرفشان خیل ملائک سوی میدان ریختند
تحـفهء معــراج او نــور هـدایت بر عباد
با نزولش آنچه در خور بود شایان ریختند
برد برتر از فلک چون دفن او قدر زمین
قـدســیان برتـربت او گل بـدامـان ریختند
زین مصیبت زمــره احــباب و اهــل بیت او
در عزا جای سرشک از دیده مژگان ریختند
خسروانی را کــه پــر زد در کله عمــر غــرور
همچو «بسمل» بر درش سر سوده سامان ریختند
حضرت بسمل (رح)





