مردی که میان دردمندان فرد است
مردی که میان دردمندان فرد است تنها دل ماست کز دیار درد است آنکس که دهد غسل ولادت خود را ز آلایش امّهات سفلی، مرد…
ما را لب لعل فام می باید، نیست
ما را لب لعل فام می باید، نیست این شهد نصیب کام می باید، نیست هجری که سرم خمار ازو دارد، هست وصلی که مرا…
مستان لقا چو ارجعی گوش کنند
مستان لقا چو ارجعی گوش کنند از هر چه جز او بود فراموش کنند مردانه وداع خرد و هوش کنند با شاهد جان، دست در…
مشکل که دلم را نگهت شاد کند
مشکل که دلم را نگهت شاد کند یک عمر ز جور هجر اگر دادکند چشمت به خدنگ غمزه نگشاید شست هر چند نگاه عجز فریاد…
مقدور نشد ز دامن افشانی من
مقدور نشد ز دامن افشانی من در جامهٔ زندگی، تن آسانی من بر قامت کبریای آزادگیم کوتاهی کرد، دلق عریانی من رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
مطرب مگذار دم، نی و چنگ بیار
مطرب مگذار دم، نی و چنگ بیار از یار، پیامی به دل تنگ بیار سوی قفس ای باد سحرگه، خبری از حلقهٔ مرغان شباهنگ بیار…
مهری به لب خود زن اگر مرد مهی
مهری به لب خود زن اگر مرد مهی گر نیکی، اگر بدی، که خاموش بِهی خاموش حزین که از کلید سخنت جز قفل دهان، نمی…
معنی طلبی، بساط صورت ته کن
معنی طلبی، بساط صورت ته کن بگذار حزین فسانه، ساز ره کن در مجلس حال، قال را ره نبود دل می خواهی زبان خود کوته…
میزان حقیم و امتحان و لَکَ لک ؟
میزان حقیم و امتحان و لَکَ لک ؟ تا باز نماییم گران را ز سبک از ما نَرَمی چگونه، ای حیزِ خنک ما بدرِ تمامیم…
نزدیک بود ز لب هوا بردارد
نزدیک بود ز لب هوا بردارد آهی که سپهر را ز جا بردارد عمریست که استوار دارم پا را جایی که سپند گرم پا بردارد…
نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن
نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن خونین جگریّ و جانگدازیست سخن مردانه قدم زن آنچنان کز شادی نازد به خطابت که نیازی ست سخن…
هر جلوه که آن نرگس عیار کند
هر جلوه که آن نرگس عیار کند خوبان طراز را دل افگار کند گر چشم فسونگر نبود بر سر کار جادوی که در بابلیان کار…
نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید
نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید سرمایهٔ عزّتم به تنزیل کشید درّاعه بخت سبز ما را گردون از خاک سیاه هند، در نیل کشید رباعیات…
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست بازیّ شگرفی به میان افتاده ست شاید که سپهر سفله رقصد ز نشاط شمشیر زدن به دف زنان…
هر چند سپهر فکرم اختربار است
هر چند سپهر فکرم اختربار است بر دوش زبان، سخنوری سربار است از خامهٔ تیره بخت خود ممنونم این ابر سیاهی ست که گوهربار است…
هر دم ز تو عمر می کَنَد بیخ و بنی
هر دم ز تو عمر می کَنَد بیخ و بنی جز وعده به فردا نشناسی سخنی دیروز تو را که هست فردا، امروز بنگر که…
هر چند که خصمی سپهر از جهل است
هر چند که خصمی سپهر از جهل است آسان گذرد به خاطری کو اهل است عاجز شده روزگار از خصمی ما دشوار زمانه بس که…
هرحند که حسن و عشق، مستور به است
هرحند که حسن و عشق، مستور به است آیات نیاز و ناز، مشهور به است هر سینه که داغ نیست، خشت لحد است زان لب…
هر چند که ما رهرو و دنیا راه است
هر چند که ما رهرو و دنیا راه است در راه نشستن خطر آگاه است زین شرم نشسته ام که پیرایهٔ تن گر برخیزم به…
هرگه سخنی برلب اظهار رسد
هرگه سخنی برلب اظهار رسد بی مایه عزیزیش، طلبکار رسد دزدند ز ما و می فروشند به ما این راست بود که حق به حق…
هرچند نوای آتشین دارد عشق
هرچند نوای آتشین دارد عشق بشنو که حدیث دلنشین دارد عشق سرمایه ده حیات دلها، نفسی در سینه چو صبح راستین دارد عشق رباعیات حزین…
هستی بزمی ست، انجمن سازی هست
هستی بزمی ست، انجمن سازی هست عالم نطعی ست، پنج و شش بازی هست در جام جم و مهر سلیمان این بود ما کارگهیم، کارپردازی…
هم درد و دوای دل افگار تویی
هم درد و دوای دل افگار تویی عاشق تویی و عشق تویی، یار تویی پرگار تویی، نقطه تویی، دایره تو یعنی که ز هر پرده،…
وبرانهٔ هند،کز صفا پاک بود
وبرانهٔ هند،کز صفا پاک بود خاکش نمک دیدهٔ ادراک بود آبش به بغل، شیشهٔ ساعت دارد مینای حباب او پر از خاک بود رباعیات حزین…
یا رب چه شود گرکرمت یار افتد؟
یا رب چه شود گرکرمت یار افتد؟ لطفت به شکستگان پرستار افتد غمخوارگی خلق جهان را دیدم مگذار که با غیر توام کار افتد رباعیات…
هند است و جهان به کام می باید اوا نیست
هند است و جهان به کام می باید اوا نیست پاس هر خاص و عام می باید اوا نیست تا حامله سازیم بزرگانش را یک…
وبرانی عشق، باشد آباد شدن
وبرانی عشق، باشد آباد شدن از قید هزار منت آزاد شدن ناخن به خراش سینه داریم حزین نبود هنری، امّت فرهاد شدن رباعیات حزین لاهیجی…
یار است که در ظلمت امکان شمع است
یار است که در ظلمت امکان شمع است خود، راز و نیاز و خویشتن هم سمع است هر دیده که یافت نور تحقیق، حزین غیر…
یاران عزیز و نور بینایی من
یاران عزیز و نور بینایی من رفتند چو هوش از سر سودایی من رفتند و گذاشتند با بی کسیم اندیشه نکردند ز تنهایی من رباعیات…
یک چند دل از پی تمنا گردید
یک چند دل از پی تمنا گردید جانم هدف طعنه اعدا گردید گردید ز هر طرف چو راهم بسته راه سر کوی دوست پیدا گردید…
یار آینه حسن دلارای خود است
یار آینه حسن دلارای خود است یک دیدهٔ محو، در تماشای خود است این حسنِ غیور برنمی تابد غیر موسی و عصا و طور سینای…
یک چند، دل از آز هراسان کردیم
یک چند، دل از آز هراسان کردیم جمعیت خویش را پریشان کردیم دیدیم که مشکل است سامان هوس دشواریها به ترک، آسان کردیم رباعیات حزین…
یارای زبان کو که ثنای تو کنیم؟
یارای زبان کو که ثنای تو کنیم؟ توصیف کمال کبریای تو کنیم؟ چیزی به بساط ما تهیدستان نیست جانی که تو داده ای فدای تو…
یا میکده را دربند، ای رند شرابی را
یا میکده را دربند، ای رند شرابی را یا چشم بپوش امشب مستی و خرابی را تا گرد وجودم را بر باد فنا ندهد از…
آتش عشقم بسوخت خرقهی طاعات را
آتش عشقم بسوخت خرقهی طاعات را سیل جنون در ربود رخت عبادات را مسئلهی عشق نیست در خور شرح و بیان به که بیکسو نهند…
از آن می شفقی رنگ یک دو جامم ده
از آن می شفقی رنگ یک دو جامم ده دمی خلاصی ازین قید ننگ و نامم ده دوام دور فلک بین و بیوفائی عمر بیا…
آنکه ناید بدلش رحم ز بیماری دل
آنکه ناید بدلش رحم ز بیماری دل کی بیاد آیدش از حال گرفتاری دل بسکه دل بر سر دل ریخته ای دل برهش که ترا…
از یک خروش یارب شب زنده دارها
از یک خروش یارب شب زنده دارها حاجت روا شدند هزاران هزارها یک آه سردسوخته جانی، سحر زند درخرمن وجود جهانی، شرارها آری دعای نیمشب…
آنکه هر دم زندم ناوک غم بر دل ریش
آنکه هر دم زندم ناوک غم بر دل ریش زود باشد که پشیمان شود از کردهی خویش بشنو این نکته که در مذهب رندان کفرست…
با توسن خیال بهر سو شتافتیم
با توسن خیال بهر سو شتافتیم از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو بیهوده کوه و دشت…
باز آهنگ جنون کردیم ما
باز آهنگ جنون کردیم ما عقل را از سر برون کردیم ما جز فنون عشق کآن آئین ماست سر بسر ترک فنون کردیم ما در…
بر آنکه مرید می و معشوقه و جامست
بر آنکه مرید می و معشوقه و جامست جز دوست نعیم دو جهان جمله حرامست ترک سر و جان گیر پس آنگاه بیاسای آری سفر…
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را هرگز نتوان دید جمال احدی را با خود نظری داشت که بر لوح رقم زد کلک ازلی،…
بشنو ز ما که تجربه کردیم سالها
بشنو ز ما که تجربه کردیم سالها بیحاصلیست حاصل این قیل و قالها حالی اگرچه رند خرابات خانهایم لیکن فقیه مدرسه بودیم سالها! یعنی بمی…
بعد ازین خدمت آن سروروان خواهم کرد
بعد ازین خدمت آن سروروان خواهم کرد خدمتش از دل و جان دردوجهان خواهم کرد بردم تیغ غمش، سینه سپر خواهم کرد پیش تیر نگهش…
بعقل غره مشو تند پا منه در راه
بعقل غره مشو تند پا منه در راه بگیر دامن عشق و ز صبر همت خواه عیان در آینهی کاینات حق بینید اگر بچشم حقیقت…
بکیش اهل حقیقت کسی که درویشست
بکیش اهل حقیقت کسی که درویشست بیاد روی تو مشغول و فارغ از خویشست ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم که در دیار…
بگوی زاهد خودبین بادپیما را
بگوی زاهد خودبین بادپیما را که در باده، رهانید از خودی ما را کسی که پا و سری یافت درد یار فنا گزید خدمت رندان…
بمن فرمود پیر راه بینی
بمن فرمود پیر راه بینی مسیح آسا دمی، خلوت گزینی که از جهل چهل سالت رهاند اگر با دل نشینی، اربعینی نباشد ای پسر صاحبدلان…
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم تا چند از مدار جهان سرگران شوم در بین ما و دوست بجز خود حجاب نیست آن به…
تا زنگ سیه ز آینهی دل نزداید
تا زنگ سیه ز آینهی دل نزداید عکس رخ دلدار، در او خوش ننماید در طرف چمن گر نکند جلوه رخ دوست بر برگ گلی…
تا سر زلف پریشان تو چین در چینست
تا سر زلف پریشان تو چین در چینست زیر هر چینی از آن، جای دل غمگین است بی مه روی بتان، شب همه شب تا…
تا نشویید بمی دفتر دانایی را
تا نشویید بمی دفتر دانایی را نتوان پای زدن عالم رسوایی را آنکه سر باخت بصحرای هوس میداند که چه سود است بسر، این سر…
تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز
تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز خواجه در حلقهی رندان نشود محرم راز یا که بیهوده مران نام محبت به زبان یا چو پروانه…
ترک من از خانه بی حجاب برآمد
ترک من از خانه بی حجاب برآمد ماه صفت از دل سحاب برآمد عاقبتم شد وصال دوست میسر دیدهی بختم دگر ز خواب برآمد عشق…
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد ساغر می بکفم داد و ز غم شادم کرد خبر از نیک و بد عاشقیم هیچ نبود چشم…
دل بیتو تمنا نکند کوی منارا
دل بیتو تمنا نکند کوی منارا زیرا که صفائی نبود بیتو، صفا را ای دوست مرا نم ز در خویش خدا را کز پیش نرانند…
چو پوست، تخت منست و کلاه پشمین تاج
چو پوست، تخت منست و کلاه پشمین تاج بتخت و تاج کیانی، کجا شوم محتاج؟ کلاه فقر بود خود اشاره، در معنی باینکه دور کن…
دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد
دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد چو شبروان، سرو کارش بشام تار افتاد هوا عبیر فشان شد، مگر گذار سبا بزیر حلقهی…
خیز و رو آور بمعراج یقین
خیز و رو آور بمعراج یقین بی براق و رفرف و روح الامین نیستی معراج مردان خداست نیست معراج حقیقت غیر از این سرنوشت عاشقان…
دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت
دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت دل بستهی او گشت و روان از بر ما رفت گویند جدایی نبود سخت، ولیکن بر ما…
دی مغبچهای گفت که ما مظهر یاریم
دی مغبچهای گفت که ما مظهر یاریم سر تا بقدم آینهی روی نگاریم ما نقطهی پرگار وجودیم ولیکن گاهی بمیان اندرو گاهی بکناریم ما سراناالحق…
ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او
ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او شد از میان منی و جلوه کرد نحن هو من از میان چو شدم دوست…
ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی
ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی ز کام صرفه نبردیم غیر ناکامی شکست شیشهی تقوی به سنگ رسوایی گسست سبحۀ طاعت بدست بدنامی بیار باده…
رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری
رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری لبی چو غنچه، دهانی پر از شکر داری ز تنگی دهن غنچه، عقل حیران است ولی…
ز دست عقل برنجم بیار جام شراب
ز دست عقل برنجم بیار جام شراب بنای عقل مگر گردد از شراب، خراب برو بکوی خرابات، می پرستی کن که این کلید نجاتست و…
زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش
زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش درد شراب بیخودی از خم هو، چشانمش؟ گر نفسم باو رسد در نفسی، بیک نفس تا سر…
زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست
زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟ می ناچشیده، حالت مستانت آرزوست رسوا نگشته، حلقهی زلفانت آرزوست؟ نآزرده پای…
صحبت دوستان روحانی
صحبت دوستان روحانی خوشتر از حشمت سلیمانی جان جانها و روح ارواحست لعل ساقی و راح ریحانی با گدایان کوی عشق مگوی سخن از تخت…
شد بر فراز مسند دل، بازشاه عشق
شد بر فراز مسند دل، بازشاه عشق یعنی گرفت کشور جان را، سپاه عشق جز در فضای سینهی رندان می پرست نتوان زدن به ملک…
عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات
عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات شد ز میان غیر ذات، جملۀ فعل و صفات هر من و مائی که هست میرود اندر…
کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق
کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق خوردیم آب بیخودی از جویبا عشق مستان عشق را به صبوحی چه حاجتست زیرا که درد سر نرساند، خمار…
گردون چوزد لوای ولایت ببام ما
گردون چوزد لوای(1)ولایت ببام ما سامان گرفت شرع پیمبر بنام ما در نعت این بسست که روح الامین پاک آرد سلام یار و رساند پیام…
لبریز تا ز باده نگردید جام ما
لبریز تا ز باده نگردید جام ما در نامهی عمل ننوشتند نام ما ما را که لعل یار بکامست و می بدور دوران دهر گو…
محرم راز خدایی، دل دیوانهی ماست
محرم راز خدایی، دل دیوانهی ماست مخزن گنج نهان، سینهی ویرانهی ماست مشعل خور که فروزان شده بر صحن سپهر پرتوی از مه رخسارهی جانانهی…
مقصد من خواجه مولای من است
مقصد من خواجه مولای من است توشهی من نیز تقوای منست در مناجاتم چو موسی با اله خلوت دل، طور سینای منست می روان مردهام…
ما سالها مجاور میخانه بودهایم
ما سالها مجاور میخانه بودهایم روز و شبان بخاک درش جبهه سودهایم بارخش، صبر وادی لاراسپردهایم اندر فضای منزل الا غنودهایم پا از گلیم کثرت…
مگر شد سینهام شب وادی طور
مگر شد سینهام شب وادی طور که در دل تابدم از شش جهت، نور گمانم لیلة القدر است امشب که شد چون روز روشن لیل…
می خور که هر که می نخورد فصل نوبهار
می خور که هر که می نخورد فصل نوبهار پیوسته خون دل خورد از دست روزگار می در بهار صیقل دلهای آگه است از دست…
هرپنجهیی به پنجهی ما ناورد شکست
هرپنجهیی به پنجهی ما ناورد شکست بازوی عشق میدهد ای دل شکست ما وحدت حرام باد کسی کآرزو کند لب بر لبش نهد صنم می…
منت خدای را که خدا را شناختیم
منت خدای را که خدا را شناختیم در ملک دل، لوای طرب برفراختیم از جان شدیم بر در دل حلقه سان مقیم تا راه و…
هر دلی کز تو شود غمزده، آندل شادست
هر دلی کز تو شود غمزده، آندل شادست هر بنایی که خراب از تو شود، آبادست رو بویرانهی عشق آر و برو در بربند عقل…
هرکه از تن بگذرد جانش دهند
هرکه از تن بگذرد جانش دهند هرکه جان در باخت جانانش دهند هرکه در سجن ریاضت سرکند یوسف آسا مصر عرفانش دهند هرکه گردد مبتلای…
یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری
یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری می کند زین دو یکی در دل جانان اثری خرم آنروز که از این قفس تن برهم…
آرزومندم ولیکن کو قدم
آرزومندم ولیکن کو قدم در فراقت شد وجودم کالعدم نامه وقتی مینوشتم پیش دوست آتش این نوبت همیسوزد قلم ای دریغا خواب کاو هر شب…
اثر لطف خدایی که چنین زیبایی
اثر لطف خدایی که چنین زیبایی تا تو منظور منی شاکرم از بینایی نیست ما را شب وصل تو میسر زیرا که شب تیره شود…
از آن شکل و شمایل چشم بد دور
از آن شکل و شمایل چشم بد دور که چشم عاشقان را میدهد نور تو را از آرزوی صورت خویش گهی آب است و گه…
از سوز دل مات همانا خبری نیست
از سوز دل مات همانا خبری نیست کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست هستند تو را عاشق بسیار ولیکن دلسوخته در عشق تو چون…
از تشنگی بمردم ای آب زندگانی
از تشنگی بمردم ای آب زندگانی چون نیستی در آتش احوال ما چه دانی ما را اگر نخوانی سلطان وقت خویشی درویش را همین بس…
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش لذت آب ز سیراب نباید پرسید این سخن خوش بود از تشنه…
آفتابی و ز مهرت همه دلها محرور
آفتابی و ز مهرت همه دلها محرور چشم روشن بود آن را که تو باشی منظور قربتت نیست میسر به نظر خرسندم همه مردم نگرانند…
از وقت صبح هست دلم را صفای صبح
از وقت صبح هست دلم را صفای صبح جانم منور است به نور لقای صبح از باد صبح گشت معطر دماغ من دارد دلم همیشه…
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد نباید این چنین ماهی برون از هیچ…
اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی
اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی پیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی از بهر دوست خواهم هم جان و هم جهان را…
اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید
اگر نگار من از رخ نقاب بگشاید به حسن خویش جهان سر به سر بیاراید جمال خود به نقاب از نظر همیپوشد به سمع او…
اگر نه روی تو باشد کجا برم دنیی
اگر نه روی تو باشد کجا برم دنیی تویی خلاصه دنیی و کس نگوید نی نظر به صورت خوبان همیکنم ایشان به پیش روی تو…
الا ای ماه کنعانی برآ از چاه ظلمانی
الا ای ماه کنعانی برآ از چاه ظلمانی به مصر عالم جان شو نشین آنجا به سلطانی به هر منزل زلیخایی شود در صورتت فتنه…
آن نه نقشیست که در خاطر نقاش آید
آن نه نقشیست که در خاطر نقاش آید فرخ آن چشم که بر طلعت زیباش آید گر به چشم خوش او در نگرد مستوری زهد…
آن را که حسن و شکل و شمایل چنین بود
آن را که حسن و شکل و شمایل چنین بود چندان که ناز بیش کند نازنین بود وقتی در آب و آینه میبین جمال خویش…
آنچه باید همه داری و نداری مانند
آنچه باید همه داری و نداری مانند کس نگوید مه و خورشید به رویت مانند اتفاق است که بی مثل جهانی لیکن قیمت حسن تو…





