یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری
می کند زین دو یکی در دل جانان اثری
خرم آنروز که از این قفس تن برهم
بهوای سر کویت بزنم بال و پری
در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم
یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری!
آنچه خود داشتم اندر سر سودای تو رفت
حالیا بر سر راهت منم و چشم تری
سالها حلقه زدم بر در میخانهی عشق
تا بروی دلم از غیب گشودند، دری
هرکه در مزرع دل تخم محبت نفشاند
جز ندامت نبود عاقبت او را ثمری
خبر اهل خرابات مپرسید از من
ز آنکه امروز من از خویش ندارم خبری
وحدت کرمانشاهی
می کند زین دو یکی در دل جانان اثری
خرم آنروز که از این قفس تن برهم
بهوای سر کویت بزنم بال و پری
در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم
یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری!
آنچه خود داشتم اندر سر سودای تو رفت
حالیا بر سر راهت منم و چشم تری
سالها حلقه زدم بر در میخانهی عشق
تا بروی دلم از غیب گشودند، دری
هرکه در مزرع دل تخم محبت نفشاند
جز ندامت نبود عاقبت او را ثمری
خبر اهل خرابات مپرسید از من
ز آنکه امروز من از خویش ندارم خبری
وحدت کرمانشاهی





