غزلیات وحدت کرمانشاهی
مگر شد سینهام شب وادی طور
مگر شد سینهام شب وادی طور که در دل تابدم از شش جهت، نور گمانم لیلة القدر است امشب که شد چون روز روشن لیل…
دی مغبچهای گفت که ما مظهر یاریم
دی مغبچهای گفت که ما مظهر یاریم سر تا بقدم آینهی روی نگاریم ما نقطهی پرگار وجودیم ولیکن گاهی بمیان اندرو گاهی بکناریم ما سراناالحق…
بعقل غره مشو تند پا منه در راه
بعقل غره مشو تند پا منه در راه بگیر دامن عشق و ز صبر همت خواه عیان در آینهی کاینات حق بینید اگر بچشم حقیقت…
ما سالها مجاور میخانه بودهایم
ما سالها مجاور میخانه بودهایم روز و شبان بخاک درش جبهه سودهایم بارخش، صبر وادی لاراسپردهایم اندر فضای منزل الا غنودهایم پا از گلیم کثرت…
دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت
دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت دل بستهی او گشت و روان از بر ما رفت گویند جدایی نبود سخت، ولیکن بر ما…
بعد ازین خدمت آن سروروان خواهم کرد
بعد ازین خدمت آن سروروان خواهم کرد خدمتش از دل و جان دردوجهان خواهم کرد بردم تیغ غمش، سینه سپر خواهم کرد پیش تیر نگهش…
مقصد من خواجه مولای من است
مقصد من خواجه مولای من است توشهی من نیز تقوای منست در مناجاتم چو موسی با اله خلوت دل، طور سینای منست می روان مردهام…
خیز و رو آور بمعراج یقین
خیز و رو آور بمعراج یقین بی براق و رفرف و روح الامین نیستی معراج مردان خداست نیست معراج حقیقت غیر از این سرنوشت عاشقان…
بشنو ز ما که تجربه کردیم سالها
بشنو ز ما که تجربه کردیم سالها بیحاصلیست حاصل این قیل و قالها حالی اگرچه رند خرابات خانهایم لیکن فقیه مدرسه بودیم سالها! یعنی بمی…
محرم راز خدایی، دل دیوانهی ماست
محرم راز خدایی، دل دیوانهی ماست مخزن گنج نهان، سینهی ویرانهی ماست مشعل خور که فروزان شده بر صحن سپهر پرتوی از مه رخسارهی جانانهی…
دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد
دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد چو شبروان، سرو کارش بشام تار افتاد هوا عبیر فشان شد، مگر گذار سبا بزیر حلقهی…
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را هرگز نتوان دید جمال احدی را با خود نظری داشت که بر لوح رقم زد کلک ازلی،…
لبریز تا ز باده نگردید جام ما
لبریز تا ز باده نگردید جام ما در نامهی عمل ننوشتند نام ما ما را که لعل یار بکامست و می بدور دوران دهر گو…
چو پوست، تخت منست و کلاه پشمین تاج
چو پوست، تخت منست و کلاه پشمین تاج بتخت و تاج کیانی، کجا شوم محتاج؟ کلاه فقر بود خود اشاره، در معنی باینکه دور کن…
بر آنکه مرید می و معشوقه و جامست
بر آنکه مرید می و معشوقه و جامست جز دوست نعیم دو جهان جمله حرامست ترک سر و جان گیر پس آنگاه بیاسای آری سفر…
گردون چوزد لوای ولایت ببام ما
گردون چوزد لوای(1)ولایت ببام ما سامان گرفت شرع پیمبر بنام ما در نعت این بسست که روح الامین پاک آرد سلام یار و رساند پیام…
دل بیتو تمنا نکند کوی منارا
دل بیتو تمنا نکند کوی منارا زیرا که صفائی نبود بیتو، صفا را ای دوست مرا نم ز در خویش خدا را کز پیش نرانند…
باز آهنگ جنون کردیم ما
باز آهنگ جنون کردیم ما عقل را از سر برون کردیم ما جز فنون عشق کآن آئین ماست سر بسر ترک فنون کردیم ما در…
کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق
کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق خوردیم آب بیخودی از جویبا عشق مستان عشق را به صبوحی چه حاجتست زیرا که درد سر نرساند، خمار…
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد ساغر می بکفم داد و ز غم شادم کرد خبر از نیک و بد عاشقیم هیچ نبود چشم…
با توسن خیال بهر سو شتافتیم
با توسن خیال بهر سو شتافتیم از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو بیهوده کوه و دشت…
عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات
عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات شد ز میان غیر ذات، جملۀ فعل و صفات هر من و مائی که هست میرود اندر…
ترک من از خانه بی حجاب برآمد
ترک من از خانه بی حجاب برآمد ماه صفت از دل سحاب برآمد عاقبتم شد وصال دوست میسر دیدهی بختم دگر ز خواب برآمد عشق…
آنکه هر دم زندم ناوک غم بر دل ریش
آنکه هر دم زندم ناوک غم بر دل ریش زود باشد که پشیمان شود از کردهی خویش بشنو این نکته که در مذهب رندان کفرست…
شد بر فراز مسند دل، بازشاه عشق
شد بر فراز مسند دل، بازشاه عشق یعنی گرفت کشور جان را، سپاه عشق جز در فضای سینهی رندان می پرست نتوان زدن به ملک…
تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز
تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز خواجه در حلقهی رندان نشود محرم راز یا که بیهوده مران نام محبت به زبان یا چو پروانه…
از یک خروش یارب شب زنده دارها
از یک خروش یارب شب زنده دارها حاجت روا شدند هزاران هزارها یک آه سردسوخته جانی، سحر زند درخرمن وجود جهانی، شرارها آری دعای نیمشب…
صحبت دوستان روحانی
صحبت دوستان روحانی خوشتر از حشمت سلیمانی جان جانها و روح ارواحست لعل ساقی و راح ریحانی با گدایان کوی عشق مگوی سخن از تخت…
تا نشویید بمی دفتر دانایی را
تا نشویید بمی دفتر دانایی را نتوان پای زدن عالم رسوایی را آنکه سر باخت بصحرای هوس میداند که چه سود است بسر، این سر…
آنکه ناید بدلش رحم ز بیماری دل
آنکه ناید بدلش رحم ز بیماری دل کی بیاد آیدش از حال گرفتاری دل بسکه دل بر سر دل ریخته ای دل برهش که ترا…
یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری
یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری می کند زین دو یکی در دل جانان اثری خرم آنروز که از این قفس تن برهم…
زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست
زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟ می ناچشیده، حالت مستانت آرزوست رسوا نگشته، حلقهی زلفانت آرزوست؟ نآزرده پای…
تا سر زلف پریشان تو چین در چینست
تا سر زلف پریشان تو چین در چینست زیر هر چینی از آن، جای دل غمگین است بی مه روی بتان، شب همه شب تا…
از آن می شفقی رنگ یک دو جامم ده
از آن می شفقی رنگ یک دو جامم ده دمی خلاصی ازین قید ننگ و نامم ده دوام دور فلک بین و بیوفائی عمر بیا…
هرکه از تن بگذرد جانش دهند
هرکه از تن بگذرد جانش دهند هرکه جان در باخت جانانش دهند هرکه در سجن ریاضت سرکند یوسف آسا مصر عرفانش دهند هرکه گردد مبتلای…
زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش
زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش درد شراب بیخودی از خم هو، چشانمش؟ گر نفسم باو رسد در نفسی، بیک نفس تا سر…
تا زنگ سیه ز آینهی دل نزداید
تا زنگ سیه ز آینهی دل نزداید عکس رخ دلدار، در او خوش ننماید در طرف چمن گر نکند جلوه رخ دوست بر برگ گلی…
آتش عشقم بسوخت خرقهی طاعات را
آتش عشقم بسوخت خرقهی طاعات را سیل جنون در ربود رخت عبادات را مسئلهی عشق نیست در خور شرح و بیان به که بیکسو نهند…
هر دلی کز تو شود غمزده، آندل شادست
هر دلی کز تو شود غمزده، آندل شادست هر بنایی که خراب از تو شود، آبادست رو بویرانهی عشق آر و برو در بربند عقل…
ز دست عقل برنجم بیار جام شراب
ز دست عقل برنجم بیار جام شراب بنای عقل مگر گردد از شراب، خراب برو بکوی خرابات، می پرستی کن که این کلید نجاتست و…
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم تا چند از مدار جهان سرگران شوم در بین ما و دوست بجز خود حجاب نیست آن به…
یا میکده را دربند، ای رند شرابی را
یا میکده را دربند، ای رند شرابی را یا چشم بپوش امشب مستی و خرابی را تا گرد وجودم را بر باد فنا ندهد از…
منت خدای را که خدا را شناختیم
منت خدای را که خدا را شناختیم در ملک دل، لوای طرب برفراختیم از جان شدیم بر در دل حلقه سان مقیم تا راه و…
رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری
رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری لبی چو غنچه، دهانی پر از شکر داری ز تنگی دهن غنچه، عقل حیران است ولی…
بمن فرمود پیر راه بینی
بمن فرمود پیر راه بینی مسیح آسا دمی، خلوت گزینی که از جهل چهل سالت رهاند اگر با دل نشینی، اربعینی نباشد ای پسر صاحبدلان…
هرپنجهیی به پنجهی ما ناورد شکست
هرپنجهیی به پنجهی ما ناورد شکست بازوی عشق میدهد ای دل شکست ما وحدت حرام باد کسی کآرزو کند لب بر لبش نهد صنم می…
ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی
ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی ز کام صرفه نبردیم غیر ناکامی شکست شیشهی تقوی به سنگ رسوایی گسست سبحۀ طاعت بدست بدنامی بیار باده…
بگوی زاهد خودبین بادپیما را
بگوی زاهد خودبین بادپیما را که در باده، رهانید از خودی ما را کسی که پا و سری یافت درد یار فنا گزید خدمت رندان…
می خور که هر که می نخورد فصل نوبهار
می خور که هر که می نخورد فصل نوبهار پیوسته خون دل خورد از دست روزگار می در بهار صیقل دلهای آگه است از دست…
ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او
ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او شد از میان منی و جلوه کرد نحن هو من از میان چو شدم دوست…
بکیش اهل حقیقت کسی که درویشست
بکیش اهل حقیقت کسی که درویشست بیاد روی تو مشغول و فارغ از خویشست ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم که در دیار…





