دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد

دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد
چو شبروان، سرو کارش بشام تار افتاد
هوا عبیر فشان شد، مگر گذار سبا
بزیر حلقه‌ی آن زلف مشکبر افتاد؟
بدام زلف تو تنها نه من گرفتارم
درین کمند بلا، همچو من،هزار افتاد
دگر نه پای طلب دارم و نه دست سبب
که آن بماند ز رفتار و این ز کار افتاد
فغان و ناله برآمد ز بلبلان چمن
بباغ، دامن گل چون بدست خار افتاد
هوای طوبیم از سر برفت، خواجه مرا
بسر چو سایه‌ی آن سرو جویبار افتاد
ز دست شاهد شیرن دهان شکر لب
بکام طبع، می تلخ، خوشگوار افتاد
کسی که عشق نورزید و ذوق می نچشید
درین زمانه، عزیزان از چشم یار افتاد
مگوی نکته‌ی توحید را بکس وحدت
ازین معامله منصور خود بدار افتاد
وحدت کرمانشاهی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *