با توسن خیال بهر سو شتافتیم

با توسن خیال بهر سو شتافتیم
از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم
دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو
بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم
گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار
مردانه وار روی دل از جمله تافتیم
معلوم شد که میکده و خانقه یکی‌ست
این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم
شدعاقبت کفن بتن آن جامه‌ای که ما
از پود مهر و تار وفای تو یافتیم
یلکره عدم شدیم پس از مشرق وجود
خورشید وار بر همه آفاق تاختیم
وحدت اگرچه در سخن سفته‌ای ولیک
کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم
وحدت کرمانشاهی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *