عبدالقهار عاصی
Messenger Of Spring By Qahar Asi
Messenger Of Spring By Qahar Asi You arrived sad, oh messenger of spring! You came with trembling lips and broken feathers, Oh friend, what happened…
Pain Of Separation By Qahar Asi
Pain Of Separation By Qahar Asi You’re gone, wings and feathers broken, and my body burned, The pain of your absence burned me to the…
Pain Land By Qahar Asi
Pain Land By Qahar Asi I have words on lips and pain in my heart I have wet face and sad memory Grief of destruction…
Plant Of My Dreams By Qahar Asi
Plant Of My Dreams By Qahar Asi My heart, when I hear about your return, It becomes youthful, fresh, and chooses a new color, The…
You And I By Qahar Asi
You And I By Qahar Asi You and I are like the grass that grows in the same stream, You and I are part of…
چراغ مسیحا و طبل خراسان؛ پارسی به مثابه فضیلت و آیین
چراغ مسیحا و طبل خراسان؛ پارسی به مثابه فضیلت و آیین قهار عاصی در این چکامه، پارسی را فراتر از یک زبان و آن…
عبدالقهار عاصی؛ روایتگر نجیبی که در آتش جنگ سوخت
عبدالقهار عاصی؛ روایتگر نجیبی که در آتش جنگ سوخت قهار عاصی شاعر برجسته و محبوب در ولایت پنجشیر به دنیا آمد. او با وجود…
درد آباد
درد آباد به لب حرف و به دل فریاد دارم رخِ تر،خاطرِ ناشاد دارم غمی ویرانگری کرده به جانم به جایِ سینه دردآباد دارم…
خداحافظ گلِ سوری
خداحافظ گلِ سوری کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من سرود سبز میخواهند من آهنگ سفر دارم من و غربت من و دوری خداحافظ گلِ…
که میداند؟
که میداند؟ که میداند درختِ تشنهٔ تنها چه میخوانَد؟ به زیرِ آفتاب از آب،از دریا چه میخوانَد؟ که میداند که ایندرویشِ بالاها بلندیها برایِ سبزههایِ…
بیابان لاله زد،صحرا چمن کرد
بیابان لاله زد،صحرا چمن کرد زمین سبزینههایِتر به تن کرد نسیمِ صبح در خون میکشد تن مگر آوارهای یادِ وطن کرد
در پردههایِ نازکِ شیدایی،
در پردههایِ نازکِ شیدایی، یاری نماندهاست که بنوازد آوازهایِ عاشقیِ ما را. کس نیست تا ز باغ برون آرَد منظومههایِ روشنِدریا را
گریستیم
گریستیم شب را گریستیم،سحر را گریستیم ما گامگامِ راهِ سفر را گریستیم وقتی که میزدند سپیدارِ باغ را ما یکبهٔک صدایِ تبر را گریستیم دست…
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق نگاهت بسترِآرامِ عاشق سراپایِ وجودِ مهربانت بهارآغازِ بیانجامِ عاشق
دیوانه
دیوانه دیوانه عشق را در روبهرویِ حادثه چندان بلند خواند که کوه در برابرِ او خاموش ماند. عقرب ۱۳۶۵
تو
تو درد پایانناپذیر عشق در جانم تویی لذت و لطف غزلهای پریشانم تویی من کهستان زادهٔ آب و هوای عاشقی سرزمین کوچک خورشید و بارانم…
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد جوان شد،تازه شد،رنگِ دگر شد نهالِ آرزوهایم گل آورد شبِ دور و دراز آخر سحر شد
در خیابانهایِ سنگینگوش
در خیابانهایِ سنگینگوش بر فرازِ بامِ این محجر آفتابی نیست از بلندیها و آن بالانشینان بازتابی نیست. کابل ای کابل! زخمهایت را مکن عریان مرگ…
مگو
مگو مگو که باغ کجا رفت و آشیانه چه شد مگو ترانهسرایان چه شد،ترانه چه شد مگو که مردمِ عاشق چرا سفر کردند مگو که…
عطش می زد، عطش می کاشت صحرا
عطش می زد، عطش می کاشت صحرا لوای سرخ می افراشت صحرا زمستان را به خونم آب می کرد چه سنگین آفتابی داشت صحرا
فصلِ دگر برایِ فراموشی
فصلِ دگر برایِ فراموشی تقویمِ سال باز به هم خوردهست بربادیِ شکوهِ سپیداران آغاز گشته و فصلِ دگر برایِ فراموشی است. هرچند سال،سالِ پریشانی است…
نمیگنجم
نمیگنجم من آنموجِ گرانبارم که در دامن نمیگنجم من آنتوفندهخاشاکم که در گلخن نمی-گنجم سروپا رونقآرایِدو عالم نقشِ معنایم بگیریدم، بگیریدم، که من در من…
صدایی در گلویم خانه کرده
صدایی در گلویم خانه کرده که دنیایِ مرا ویرانه کرده چنان تلخ است و دردآلود و غمگین که آهنگش مرا دیوانه کرده
گرسنگان
گرسنگان میرسد ایّامِ ناایّام میوزد بادِ پریشانی لحظهها تکرار مییابند با هزار آواز و دردِ استخوانسوزِ گرانجانی. دامنِ دوشیزگانِ دهدوازدهسالهشان بر باد نوجوانانشان طعمههایِ بیسوادی،چرس،…
نازنین
نازنین سر تا به پا تغزل شیواست نازنین آواز خوان ساز غم ماست نازنین گویی خدا به خاطر باغش سرودهاست مجموعهٔ ترنم دریاست نازنین رمزی…
فرو مرده چراغ آسمانه
فرو مرده چراغ آسمانه بر افتاده شکوه آشیانه از آن وادی شور و شوق و شادی نه گل مانده نه بلبل نی ترانه
نه گفتن
نه گفتن از تو ای دوزخِ تنگ! درّهٔ آتش و عشق و ایمان! دوفرآوردهٔ انسان شدن آموختهام: عشقِ تسلیم نکردن! هنرِنه گفتن! ۷ثور۱۳۶۳لوگر
یا علی
یا علی من و ذکرِ نامِ تو یا علی، که کشانیام به هدایتی مگر از تو چشمِ عنایتی، برسانَدَم به ولایتی همهتن خلوص و ارادتم،…
گلِ رویت بهارستانِ شاعر
گلِ رویت بهارستانِ شاعر شمیمِ گیسوانت جانِ شاعر سخنهایِ خوشِ نوشآفرینت غزلهایِ ترِ دیوانِ شاعر
کسی نمیخوانَد
کسی نمیخوانَد کسی نمانده که لبخند را ترانه کند و خود نه لبخندی است. کسی نمانده که بانگِ بلند بردارد لبانِ بامِ ورمکردهٔ عبادتگه برایِ…
های پیغمبر!
های پیغمبر! های پیغمبر! های پیغمبر! قد برافراز و امّتت بنگر از برِ ماچین تا درِ خاور مرگشان همره،دردشان یاور های پیغمبر! های پیغمبر! بوسنی…
من و تو سبزهٔ یک جویباریم
من و تو سبزهٔ یک جویباریم من و تو قصّهٔ یک روزگاریم «تو مانندِ مهی،من چون ستاره» من و تو دویی و دوری نداریم
بگو به خاکفروش
بگو به خاکفروش بگو به خاکفروش که دست از سرِ این خاکتوده بردارد که پایِ مرکبِ بیگانهپرورِ خود را به این قلمروِ بسیارکشته نگذارد. و…
وقتی که
وقتی که وقتی که درّه را تاریکی و سکوت در آغوش میکشد وقتی که باغ بوسهٔ دلگیرِماه را بر چارچوبِ خستهٔ اندامهایِ خویش تحمیل میکند…
باز کابل در عزا بنشستهاست
باز کابل در عزا بنشستهاست باز خونِ بیگناهان،بیکسان جادهها را جویباران ساخته باز رویِ نعشهایِ زخمزخم شهر،سوگِ تازهای انداخته کشته میگردد،برهنه،گرسُنه کودکانِ بیسیاست،بیتفنگ باز زانو…
مدامش غصّه و غم در کمین است
مدامش غصّه و غم در کمین است تمامش خاک و خاکسترنشین است کبوتر گویمش یا مارِ زخمی دیارِمن همان است و همین است
پارسی
پارسی گل نیست،ماه نیست، دل ماست پارسی غوغای که،ترنم دریاست پارسی از آفتاب معجزه بر دوش میکشد روبر مراد و روی به فرداست پارسی از…
آی کابل!
آی کابل! تو چه مقدار زخم در زخمی تو چه بر باد رفتهای کابل چه قَدَر دور ماندهای از خویش وه چه از یاد رفتهای…
آه
آه در شهری که دستانِ مرد هم از تنگمایگیش پوسیده میشود، و زندگی جریانِ نامنظّمِ فرسایشی است ممتد آدمی را در حقارتی ممتد، یا تعبیری…
تو چـه موجود خدايی، تو چه دردی چـه دوايی
تو چـــه تو چـه موجود خدايی، تو چه دردی چـه دوايی كه همـــه آيت عشقی كه همه لطف و عطـــايی مگـر از قــــوم بهشتی، مگــــر…
شهرِ در خون
شهرِ در خون نیمِ ملّت شهید و نیمِ دگر زخمی و ناتوان و بیچاره عدّهای سوگوارِ بربادیش عدّهای هم غریب و آواره در تمامیِّ اینولایتِمرگ…
آزادی
آزادی درشت و هر چه درشت خشنتر از نگهِ زخمدوزِ همشهری گرفتهتر ز دلِ آفتابخانهٔ قرن (جهنّمِ من و تو) به برگبرگِ کتابِ سوادآموزی به…
ای قاتل
ای قاتل به قاتلِ مردمِ کابل طبلِ کشتار مزن،فتنه مران ای قاتل بیش از این خیره مشو،کور مخوان ای قاتل کس نماندهست در اینوادیِ دوزخ…
دلت شهرِ پریشانی است عاشق
دلت شهرِ پریشانی است عاشق نصیبت نابسامانی است عاشق هزاران دیدنی در پیش داری هنوز آغازِ ویرانی است عاشق
برایِ آمدنت شاخهٔ گلی دارم
برایِ آمدنت شاخهٔ گلی دارم به رفتنت اشکی. چه باشکوه فرامیرسی! چه بیخیال سفر میکنی!
انتظار
انتظار شکوفه ریخت،چمن پیر شد، بهار گذشت نیامدیّ و بهارم به انتظار گذشت به حیرتی نشدم کشتهٔ تبسّمِ گل ببین که فصلِ نشاطم چه ناگوار…
بهار امسال ماتم میفروشد
بهار امسال ماتم میفروشد متاعِ خون به آدم میفروشد دلِ من هم سرِ بازارِ گرمش تبسّم میخرد،غم میفروشد
برایِ مرگِ سپهبد
برایِ مرگِ سپهبد و اینچنین که تو میمیری ای سپهبدِ پیر بجز دعا و بجز گریه زین سپاهیِدرد برایِمرگِ تو چیزی طمع نباید برد. و…
تاریک
تاریک خانه تاریک، دل باغ و بیابان تاریک بیتو هر کوچهٔ این شهرک ویران تاریک آسمان خسته و خورشید ز پا افتاده ماهِ آواره به…
تو رفتی بال و پر فرسود و جان سوخت
تو رفتی بال و پر فرسود و جان سوخت غم دوری مرا تا استخوان سوخت تو رفتی تشنگی آورد بیشه درخت آتش گرفت و آشیان…
به باغ میبرمت
به باغ میبرمت اگر ترانهٔ از یاد رفتهٔ عاصی دوباره زنده شد از خاطراتِ در خونش به باغ میبرمت. اگر درختِ لبِ رودخانه بازشکفت وگر…
آزادی
آزادی قفس خون میشود تا میکشد آواز آزادی کهستان میتپد تا میکند پرواز آزادی گلوی بغض سنگ از هیبتش خورشید میزاید زهی بانگ بلند مشرق…
به لب حرف و به دل فریاد دارم
به لب حرف و به دل فریاد دارم رخِ تر،خاطرِ ناشاد دارم غمی ویرانگری کرده به جانم به جایِ سینه دردآباد دارم
جهانِ سوم!
جهانِ سوم! از دیهه هایِدور از کلبههایِ تنگ از کوچههایِ روی به بازارهایِ فقر با معدههایِخالی با مشتهایِ باز آغاز میشویم. توهین شده با مرگهایِ…
زمانه
زمانه هر آنچه از سرِ اینشهرِ خسته میگذرد شکسته میرسد،از رهگسسته میگذرد خیالِخاطرِ خوشجلوه بالِ عنقایی است کز آسمانِ سرِ ما شکسته میگذرد از ایندیار،از…
تو بارانیّ و من لبتشنه رودم
تو بارانیّ و من لبتشنه رودم تو غوغایِ تمامی،من سرودم تو طرحی پایتاسر از بهاران من امّا برگی از شاخی کبودم
با قامتی از چراغ و ایمان و تفنگ
با قامتی از چراغ و ایمان و تفنگ گاهی همه آب و گاهِ دیگر همه سنگ در معرکهگاهِ عشق با نامِ شهید «نه» گفت و…
سوغات برایِده ندارد دلِ من
سوغات برایِده ندارد دلِ من آهنگِ لقایِده ندارد دلِمن از بس که پرندگانش آواره شدند امسال هوایِ ده ندارد دلِمن
اگر میشد که دردم را برایت گریه میکردم
اگر میشد که دردم را برایت گریه میکردم زمین و آسمان را پیش پایت گریه میکردم جوانی را، وفا را، عشق را،دیوانه گیها را به…
بیگریه و سوز و ساز محزون خفته
بیگریه و سوز و ساز محزون خفته چون عاشقِ یارمرده در خون خفته آهسته قدم گذار از پهلویش کابل به هزار زخم در خون خفته
عشق آیتی از کعبه و دَیر و حرمش
عشق آیتی از کعبه و دَیر و حرمش شمس آینهٔ تمامقدِّ صنمش سالارِقلندرانِبلخ آمدهاست ای قونیه جان نثار کن در قدمش
تا دامنِ آفتاب در چنگِ من است
تا دامنِ آفتاب در چنگِ من است با هرچه شب است و تیرگی،جنگِ من است نی گفتن و خودسری که عیبش دانی اوجِ هنر و…
گیرم که چمنچمن بهار آرَد گل
گیرم که چمنچمن بهار آرَد گل بشکفتهقیامتی به بار آرَد گل شایستهٔ گورِ عاشقی گر نشود ای سبزه جوانی به چه کار آرَد گل؟
بی آنکه به انتظار،خون گریه کنند
بی آنکه به انتظار،خون گریه کنند بی آنکه ز زندگی برون گریه کنند یکتن به مقامِ عشق لبخند شدند بی آنکه برایِچند و چون گریه…
ما آتش صبر و روزگاران همه سنگ
ما آتش صبر و روزگاران همه سنگ ما پای شکسته، رهگذاران همه سنگ نقشی همه انتظار و چشمی همه آب شهری همه درد و شهر…
تا درّه تهی شد از صدایِ دلِ دوست
تا درّه تهی شد از صدایِ دلِ دوست من ماندم و دردِ بیدوایِ دلِ دوست زنهار اگر دمی به سر خواهم برد، جز با غمِ…
ما بلبل و فصلها زمستان اینجا
ما بلبل و فصلها زمستان اینجا ما نغمه و روزگار ویران اینجا ما عاشق و درد بیبهاری در باغ ما خامش و خانه آتشستان اینجا
تنگ است دلم، مسیچه پروازی کن!
تنگ است دلم، مسیچه پروازی کن! بیهمنفسم، نسیم آغازی کن! بیطاقتم، ای درخت تسکینم ده! بیحوصلهام، بهار آوازی کن!
مردان سرِ دار و راهِ مردان سر دار
مردان سرِ دار و راهِ مردان سر دار محراب و نمازگاه مردان سرِ دار یک سر ز میان دیگران بالاتر جولانگه و جلوهگاه مردان سرِ…
تا ژندهٔ عشق حق بر افراختهایم
تا ژندهٔ عشق حق بر افراختهایم از مخمل خون به تن کفن ساختهایم ما مفت نه سهم میبریم از خورشید دامندامن ستاره پرداختهایم
مرگ آمد و معنی زمان دیگر شد
مرگ آمد و معنی زمان دیگر شد غمنامهٔ خون مردمان از سر شد هم حشمت سبزهزار را فتنه گرفت هم شوکت باغ خاک و خاکستر…
خون از بر و دوشِ آسمان گل بدهد
خون از بر و دوشِ آسمان گل بدهد آتش ز زمین قیامتِ کل بدهد دوزخ چه قَدَر بلند باید سوزد تا تشبِهِ کوچکی ز کابل…
نی مژدهٔ باغ،رهگذارانِتو راست
نی مژدهٔ باغ،رهگذارانِتو راست نی مقدمِ خیر، باد و بارانِ تو راست ای سالِنو از کدام سو میآیی؟ نی سبزه نه ارغوان بهارانِ تو راست
حق پشتی و مرتضا علی مولایت
حق پشتی و مرتضا علی مولایت طغرایِمحمّدی لواآرایت روحِ همه اولیات خشنود ای بلخ! من صدقه شوم ادهم و مولانایت
هر تن که ز جمعِ انجمن میشکند
هر تن که ز جمعِ انجمن میشکند والله کمر و بازویِمن میشکند سر تا قدم از هزار جا میشکنم هر شاخه گلی که زینچمن میشکند
ای جنّتِ ناتمامِ دنیاییِ من
ای جنّتِ ناتمامِ دنیاییِ من ای زمزمهسازِ شور و شیداییِ من از خانهٔ چشمهایِمن دور مشو ای دخترِعشقهایِ رویاییِمن
چندی چو گذشت از سرِمردنِ من
چندی چو گذشت از سرِمردنِ من چون خاک تکاند تار و پودِ تنِ من ای دوست! بیا و گوش کن زمزمهای از سینهٔ گور، میهن…
من دردبهدوشِ شامِ تارِ وطنم
من دردبهدوشِ شامِ تارِ وطنم دلپختهٔ رنجِ روزگارِوطنم آهم همه انتظار،اشکم همه صبر من خاطرهدارِ حالِ زارِ وطنم
اینجا رخِ تازه خاطرِ شادی نیست
اینجا رخِ تازه خاطرِ شادی نیست سوگ است و سیاهی است و آزادی نیست من دل به چه اعتبار پابند کنم آنجا که درخت نیست،آبادی…
دل تنگ شود، به نالهاش درشکنم
دل تنگ شود، به نالهاش درشکنم خاموشیِ لب به دیدهٔ تر شکنم دستم نرسد به دامنِ هیچکسی بنشینم و در سکوتِ خود وَرشکنم
هرچند شب است و تیرگی همساز است
هرچند شب است و تیرگی همساز است ماهی به مسیر رود در پرواز است هرچند که روح فرودین زندانی است یک پنجره رو به نسترنها…
ای پیکِبهار! خون جگر میآیی
ای پیکِبهار! خون جگر میآیی خاموشلب و شکستهپر میآیی ای دوست! چه اتّفاق افتاد تو را بی هیچ ترانه از سفر میآیی
دل چیست گداز گوشهٔ دردآباد
دل چیست گداز گوشهٔ دردآباد جان مویهکشیهایِ غمی بیبنیاد من کیستم از دهکدهٔ خود تا شهر یکدرّه سکوت و یکبیابان فریاد
یک قریه و یک ستاره بالایِ سرش
یک قریه و یک ستاره بالایِ سرش چوپانپسریّ و رمهای دور و برش شام است و کنارِ خرمنی دخترکی افشانده به رویِ شانه گیسویِ ترش
آنان که به لب سکوت میگردانند
آنان که به لب سکوت میگردانند آتشنفسانِ حرفِ بیپایانند شبهایِ دراز را به همجامیِ عشق می مینوشند و ماه میرقصانند
دل عشق گزید،نقشِ عصیان زدمش
دل عشق گزید،نقشِ عصیان زدمش دریا طلبید سر به طوفان زدمش هر شاخهگلی که در نگاهم بشکفت بویی ز تو داشت در گریبان زدمش
آرامشِ باغ گل به گیسو زدنت
آرامشِ باغ گل به گیسو زدنت آشوبِ بهار شانه بر مو زدنت برنامهٔ زندگی سخنهایِ خوشت سرنامهٔ عشق خم به ابرو زدنت
ای دشتِ تهی! بتّهکنانت چه شدند؟
ای دشتِ تهی! بتّهکنانت چه شدند؟ چوپانبچههایِ نوجوانت چه شدند؟ ای بسترِ خاکتودهٔ خاطرهها یارانِ قدیمِ همزبانت چه شدند؟
رفتیّ و کسی نکرد غمخورگیات
رفتیّ و کسی نکرد غمخورگیات رفتیّ و کسی ندید بیچارگیات ای یار! پس از تو دیگران هم رفتند من ماندم و دردِ تلخِ آوارگیات
آمیخته با بویِ توأش میکردم
آمیخته با بویِ توأش میکردم آموختهٔ خویِ توأش میکردم گر زندگیام برگِ گلِ سرخی بود آویزهٔ گیسویِ توأش میکردم
ای درّهٔ تنگ، روزگارت چون است؟
ای درّهٔ تنگ، روزگارت چون است؟ دریاچهٔ مست و آبشارت چون است؟ دور از تو، در ایندیار پوسیدم من بی من تو بگو کنج و…
زینپیش دلم کشتهٔ دیدارِ تو بود
زینپیش دلم کشتهٔ دیدارِ تو بود جانم به هزار سر هوادارِ تو بود زآنپیش که زخمِ بیوفایی بزنی سر کوفتنم به پایِدیوارِتو بود
بیا ای دل
بیا ای دل «بیا ای دل که راهِ خویش گیریم رهِ شهری دگر در پیش گیریم» بیا ای دل که منزل درنَوَردیم به زیرِ چنبرِ…
باید علم بهار و باران افراشت
باید علم بهار و باران افراشت تا حوصله هست شخم باید زد و کاشت ما سبز شویم یا نه، غم نیست مگر این مزرعه را…
سبزینه به سر ندارد امسال بهار
سبزینه به سر ندارد امسال بهار رنگینه به بر ندارد امسال بهار از روحِ فسردهٔ نسیمش، دانم چندان گلِ تر ندارد امسال بهار
ساقینامه
ساقینامه بیا ساقی آنکینهکش جام را همان پرتوِ سرخِ آرام را همانشعشعِ شیشهٔ سور را همانمرهمِ زخمِ ناسور را به من عرضه کن آنطلاییگلاب که…








