ابراهیم امینی
دو گل سرخ شد از خانه فرارم دادند
دو گل سرخ شد از خانه فرارم دادند چشم بگشای: چه رنگی به بهارم دادند! آب میخواستم و شیشۀ سم آوردند ـ آن چه در…
به پیشگاه شعر مردی اعتراف میکند
به پیشگاه شعر مردی اعتراف میکند دو “پیسه” آدمم همین مرا کفاف میکند به سرنگونیام به قدر سنگ و سایه قانعم حباب اگر شوم مرا…
اول به چشمان غریبم، آشنا خوردی
اول به چشمان غریبم، آشنا خوردی آخر ولی وقتی خطا خوردی، خطا خوردی سیب سر راه تمام بچهها بودی سر به هوایت بودم، از من…
برخیز دیگر فرصت غمگیننشستن نیست!
برخیز دیگر فرصت غمگیننشستن نیست! امکانِ ویران آنسوی کلکیننشستن نیست بهتر که از رویا سر و دوشت سبک باشد این حلقه هم در شأنِ باتمکیننشستن…
های مردم! چقدر قسمت شاعر، شوم است
های مردم! چقدر قسمت شاعر، شوم است خانه در بلخ، ولی مقبرهام در روم است های مردم! چقدر شربت دوری، تلخ است و سلامی که…
تا شنیدم خبرش را نفسم بند آمد
تا شنیدم خبرش را نفسم بند آمد گریه در چهرهٔ شیطانی لبخند آمد گرگ این قصه هم از بین برادرها بود پدری پیر به پوییدن…
بر روی تاقم چند پاکت قرص تسکیناست
بر روی تاقم چند پاکت قرص تسکیناست غلتیدهام روی اتاق و پرده پاییناست آن شاخهی مشکوک پشت شیشه یادم هست به قول فرخزاد:«شاید زندگی ایناست!»…





