گریه در چهرهٔ شیطانی لبخند آمد
گرگ این قصه هم از بین برادرها بود
پدری پیر به پوییدن فرزند آمد
مادری دید به بالایی شمشادی و سوخت
بر لبش آیهٔ “اسپند بلابند” آمد
همه از قهر خدا بر سر مردم گفتند
غضب خلق اگر سوی خداوند آمد…
گاهی از لعل بدخشان خبر خون آمد
گاهی آواز بم از شیرک هلمند آمد
اره دندانه جوید و طرف باغ دوید
تا نهالی قدمی رُست و به پیوند آمد
برف بر بام هوامُرده کابل بارید
برف بر بیکفنی صد و سه گل بارید
برف عریانی یک حادثه را پوشش داد
برف امسال نه آنگونه که گفتند آمد
گریه کردم چه کنم ابر غریبی بودم
گریه اینبار ولی قهقههمانند آمد
گر چه بر شانهٔ من گوشه تابوت نبود
تا شنیدم خبرش را نفسم بند آمد
ابراهیم امینی





