غلتیدهام روی اتاق و پرده پاییناست
آن شاخهی مشکوک پشت شیشه یادم هست
به قول فرخزاد:«شاید زندگی ایناست!»
وقتی دهانم مثل زخمی، باز میماند
وقتی زبانم تکهیی از طعن و توهیناست
وقتی که سم میگریم و خاشاک میخندم
باید بگویی:«مرد بدبخت است، بدبین است»
مخلوطی از خون و خیانتهاستم اما
در کام مرگ این طعمهی شوریده شیریناست
پیراهن من گور سیاریاست، میبینی؟
میدانی، این شبها دلم دارالمجانیناست
در حلقههای حیلههای دود میپوسم
دیگر برایم مصرف مشروب سنگیناست
ابراهیم امینی





