از چشمه‌ی شب نم زده‌ای روی خودت را

از چشمه‌ی شب نم زده‌ای روی خودت را جادوی تو آتش زده گیسوی خودت را   از خار دو ابرو گل لب دور نشسته تغییر…

نه اینکه واژه ام شود، نه آنکه جان فدا کند

نه اینکه واژه ام شود، نه آنکه جان فدا کند فقط مرا در این غزل به وزن خود هجا کند بیاید و اگر که روی…

صبرکن تاکه بگذرد این فصل،یک بهار جدید وا برسد

صبرکن تاکه بگذرد این فصل،یک بهار جدید وا برسد یک بهارآفتاب و آب وگیاه، شاید از رحمت خدا برسد گرچه می ترسم آن زمان خورشید…

باز پلک‌های خاطرات خوب من

باز پلک‌های خاطرات خوب من روی صحن دیدنت دوتار می‌زنند ازدحام رنج های کوچه کوچه را از مسیر یاد تو کنار می‌زنند حرف‌های بی سبب…

دیدنت مایۀ وجد است که گلرویی تو

دیدنت مایۀ وجد است که گلرویی تو بودنت باغ نشاط است که خوشبویی تو آسمان مثل گلی می شکفد با پلکت تپش گم شده در…

قند است سخن هایت و چای است لبانت

قند است سخن هایت و چای است لبانت مانند پیاله ست، که داغ است دهانت نرم است دل گوش من از ناز صدایت گرم است…

تحمل می‌کنم زجر گناهی نامشخص را

تحمل می‌کنم زجر گناهی نامشخص را به گردن می‌کشم بخت سیاهی نامشخص را امانت داده بودم دانه‌های لاله را، اما زمین پس می‌دهد اکنون گیاهی…

گرفتی از من و دادی به دست سرنوشت او را

گرفتی از من و دادی به دست سرنوشت او را به دیوار سر راهم نشاندی خشت خشت او را تک‌وتنها تکیده در سکوت سرد تنهایی…