از چشمه‌ی شب نم زده‌ای روی خودت را

از چشمه‌ی شب نم زده‌ای روی خودت را
جادوی تو آتش زده گیسوی خودت را
 
از خار دو ابرو گل لب دور نشسته
تغییر نده شوخک من خوی خودت را

وا شد گره چشم من از حلقه‌ی مژگان
کش بسته کن این بار گل موی خودت را

برداشته آهم که به گوشت برساند
موسیقی شیرین النگوی خودت را

بیچاره درآمد پی آرام به زانو
یارا نتکانی سر زانوی خودت را

هر دانه‌ی چشم و چقدر ریشه‌ی امید
از کشت دلم کج نبری جوی خودت را

من می شکنم روزی اگر بشکنی از درد
هرچند فقط شیشه‌ی تابوی خودت را

گاهی که به ساتور جدایی ببری دست
فریاد زنم همت بازوی خودت را

خوش نیستم از بزم تو با کان بدخشان 
او می‌مکد آنجا رگ آموی خودت را

سرگرمی خوبی است تماشای غزالان
اما نکنی گم رد آهوی خودت را

سید موسی زکی زاده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *