فقط مرا در این غزل به وزن خود هجا کند
بیاید و اگر که روی آشنا ندید هم
مرا به راز غربت عجیبم آشنا کند
هزار بار گفته ام به چشم شور بخت خود
چکیدن سراب را به دشت ها رها کند
سرم فدای زخمه ای که از درون خانه ام
سکوت تار دیده را به کوچه اش صدا کند
نشاط یک پرنده را به شاخه ام بیاورد
مرا به شرشر قشنگ رود مبتلا کند
شکستنی، شبیه نای شیشه می شود دلم؟
و او شراب تلخ می شود؟ بگو خدا کند!
دل از بهار اگر که برگ سبز برکند، بگو
درخت را که ریشه داده در دلش کجا کند؟
سید موسی ذکی زاده





