باز پلک‌های خاطرات خوب من

باز پلک‌های خاطرات خوب من
روی صحن دیدنت دوتار می‌زنند
ازدحام رنج های کوچه کوچه را
از مسیر یاد تو کنار می‌زنند

حرف‌های بی سبب شِنُفتنی‌تو
رودخانه می‌شوند و درنشیب آن
درد های زرد و سرخ و ارغوان من
گل به گیسوان آبشار می‌زنند

چشم‌های تو پر از ترانه می‌کنند
پا به پای من محله‌ی سکوت را
یا به حرف یک فقیر گوش می‌دهند
یا سری به قلب داغدار می‌زنند

شیشه‌های خانه را تمیز کن، ببین!
باز دور بی قراری‌ام رسیده‌است
چون کبوتران که مثل بارشی شدید
بال گِرد روضه‌ی مزار می‌زنند

سیب را که چیده از درخت باورت؟
طعم بوسه‌های تو دگر عوض شده
این لبان سرخِ ترش رو چه طعنه‌ها
بر شراب دانه‌ی انار می‌زنند!

غم مخور که آب خوش فرو نرفته‌است
از گلوی سرنوشت هم در این سفر
چون همیشه کودکان سنگ باز شهر
سنگ را به شیشه‌ی قطار می‌زنند

سید موسی زکی زاده

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *