عشق وسط جنگ و انقلاب – داستان کوتاه از خشنود خرمی
من در کابل عاشق شدم، در کابل به سوی او لبخند زدم و تمام زندگیام را بیباکانه برایش اعتراف کردم. اورا چندبار در جلسات کتابخوانی و یک مرتبه در پیادهرو دانشگاه دیده بودم. دختری با صورت گرد و موهای رنگی. معمولا سرخ میپوشید، صدای نازک داشت، خیلی عاطفی، محترمانه و شمرده صحبت میکرد. شاید همین احترام باعث شده بود احساس و ابراز علاقهام را بگذارم برای فردا. برای روز بعد. فردا. فردا. آنقدر فرداها تکرار شد که زمستان آمد و دانشگاه تعطیل شد. آخر، شبی برایش چیزی نوشتم و ازش دعوت کردم به صرف چای. پرسید به چه دلیلی همدیگر را ببینیم؟ گفتم میخواهم فردا ابراز علاقه کنم به تو. خندید. من هم خندیدم. چرا اینطور گفتم؟ نمیدانم. باشه. کافه لبخند، پلسرخ. شب خوش. همینقدر کوتاه و خوب بود. شب را نخوابیدم. هیجان داشتم. با خودم تمرین چگونه حرف زدن کردم. چند جوک محترمانه در فسبوک جستجو کردم که اگر نیاز شد بگویم و او بخندد. کمی پول هم از جواد قرض گرفتم. شوخی کرد: به راه درست مصرف کنی! به خوشحالی جواب دادم. همه چیز را به خوشحالی انجام میدادم. موهایم را به خوشحالی بُرس زدم، حتی درون آیینه به حال تمام مردم دنیا شاد بودم.
صبح که شد، ابرها روی آسمان فشردهتر شد. دود و غبار بیشر پدیدار بود. میخواست برف ببارد. از افشار تا پل سرخ پیاده رفتم. به همه سلام دادم. به همه لبخند زدم. چهار ساعت زودتر از قرار رسیده بودم. کنار غرفه “شُرمهپزی” حمید ایستادم. چهار ساعت ایستادم. چهار ساعت فکرهای خوب کردم. حالا برف میبارید. دورترها دیده نمیشد. بالاپوشم کمی خیس شده بود. در روزهای برفی، روزهای رخصتی، روزهای این چنینی پلسرخ بیشتر شلوغ میشد. ماهیپزها بیشتر شاد میشدند، شرینیفروشها و رستورانتدارها…
در ساعت موعود، رفتم روی زینههای کافه لبخند منتظر نشستم. کافه شلوغ بود. دور هر میز دخترها و پسرها قاطی نشسته بودند. دو نفر روی پیشگاه کافه سیگار میکشیدند. من غریبتر و ناشناختهتر بودم در اینجا، روی این زینهها. از میان بارش شدید برف، دختری پدیدار شد که باز هم سرخ پوشیده بود. با کمی برف روی دوشش.
لبخند. نگاه. احترام. برف. عطر. زندگی. گویا همه چیز بود بااو. دست داد، لبخند زد و گفت: اینجه ابراز علاقه میکنی، یا داخل برویم؟ خندیدیم. به من نگاه کرد، به چشمهای بیخواب و پوف کرده من. بعد رفت از شیشه بخارزده کافه داخل را نگاه کرد. برگشت و گفت: اینجا خیلی شلوغه، برویم کمی پیادهروی کنیم، بعد بر میگردیم!
وقتی راه افتادیم، وقتی به او نگاه کردم، گویا مرا فهمیده بود، انگار مرا درک کرده بود. تمام حرفهای مرا میشنید. تمام دلهره و اضطراب و بیقراری و بیخوابی مرا میدید. گفت: نخوابیدی؟ خوابیدم. نه نه راستش نخوابیدم. سیگار هم کشیدی؟ آره سیگار هم کشیدم. دست مرا گرفت. واقعا دست مرا گرفت. ولی غمگین بود. شاید دلش از چیزی، از یک جای زندگی گرفته بود. نه، شاید چیزی غمگین در من دیده بود. در این عطش و سادگی و راستی. فکرش را نمیکردم. دست من. دست او. انگار مرا دوست داشت. شاید به من احترام داشت. هرکسی از جلوی ما آمد، دستش را رها نکردم، بااینکه از آدمها میترسیدم، از حرفهای آدمها، از سوءظنهای آدمها. نمیدانم چند کوچه را قدم زدیم. فقط من حرف میزدم. تمام زندگیام را گفتم در این چند لحظه. گذشتهام را، اهداف و آرزوها و آنچه در ذهن داشتم را گفتم. چیزهایی را که نیاز نبود هم گفتم. من خالی شده بودم. شاید عقده داشتم، شاید من خیلی بیچاره بودم، شاید هیچکس و هیچگاه مثل او پیدا نشده بود مرا گوش بدهد.
وقتی برگشتیم، کافه نسبتا خالی شده بود. نشستیم. حالا او هم کمی حرف زد. ولی سوال نکرد. هیچچیزی نپرسید. شاید من همه چیز را گفته بودم. از رشته تحصیلی خود چیزهایی گفت، از کتابها و آینده. چقدر احساس خوشبختی میکردم، احساس سرفرازی. آنچه بر من جریان داشت، آنچه روی ذهن و قلب من نشسته بود، نمیدانم اسمش چه بود. عجیب بود. چیزی که نمیشود به دیگران چنانکه میباید، توضیح داد. ناوقت شده بود. کافه را ترک کردیم. ابرها هم تکه تکه شده بود. برف نمیبارید. تا چهارراه پیاده رفتیم.
در مسیر، کتابی به من داد و گفت زود بخوانمش. رمان بود. خجالت کشیدم بگویم بار دیگر چه وقت به دیدنت بیایم؟ او هم چیزی نگفت. انگار چیزی را کشف کرده بودم، گویا اثر ماندگاری خلق کرده بودم، نه نه شادمانی بیشتر از این داشتم. گامها لذتبخش شده بود. هیچ مخترع و کاشفی حال مرا نداشت، غرور و سرفرازی مرا. از من خداحافظی کرد. با عبارت مختصر و کمی لبخند. دورتر شد. فقط او سرخ پوشیده بود. فقط او را میشد دید. وسط چهارراه، به او میاندیشیدم، به آینده، به حسی که تازه تجربه میکردم، به این پرواز. درون این احساسات پیچیده بودم که کسی با مشت به سرم کوبید، به مغزم، نه چیزی سنگینتر از مشت بود، چیزی پیچدهتر از دست یک انسان. چشمهایم تاریک شد.
آنجا افتادم. در آن گوشه. آه، چقدر شلوغ. چقدر هلهله و فرار و فریاد. چه کسی به من ضربه زده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ صورت مردی را جلو چشمم احساس کردم که آهسته گفت: خوبی؟ نمیدانستم خوبم یا نه. نفس میکشیدم. زنده بودم. درک کردم زنده هستم. مرد دوباره تکرار کرد خوبی؟ خوبم. بلند شو. زخم نیست تنت. با حال بد بلند شدم. به کسی تکیه کردم. آدمهای زیادی مرده بود. جسدهای زیادی افتاده بود. فریاد و فرار و ترس. گذشته را به یاد آوردم. ساعات قبل را. میان جسدها رفتم. میان خون و باروت و تکههای پراکنده انسان. انفجار شده بود. مثل روزهای قبل. آه، خوب شد رفتی. خوب شد اینجا نبودی. نه نه. انگار نرفته بود. کسی نعشهارا درون ماشین نظامی میگذاشت. مردههارا دیدم. دروغ نبود. کسی با لباس سرخ هم مرده بود، دختری با موهای رنگی!
کسی به من دید، به ماشین جنازهها، به او، سرش را تکان داد و گفت:
کاش کسی میان جنگ و انقلاب عاشق نشود!
خشنود خرمی





