نجات خاطره – داستان کوتاه از خالده درویش

 

نجات خاطره – داستان کوتاه از خالده درویش

حدود ده دقیقه می شد که بی وقفه، بر پیاده روی که موازی با جاده و قطار درختان افتاده بود، به آرامی می‌دویدم. در آن سپیده دم بهاری، هنوز هوا کمی تاریک بود و مردم به دلیل رخصتی عمومی، در خانه های شان به آرامی خوابیده بودند. کودکان و شوهرم نیز هنوز خواب بودند و من با استفاده از وقت برای ورزش بیرون برآمده بودم. بند های پایم کم، کم حس نا آرامی می‌کردند و صدای نفس هایم آهسته، آهسته آرامش نسبی‌اش را از دست می‌داد. گویا تنها صدای پاها و نفس‌هایم مسیر جاده را پرد کرده بود و در پس‌زمینهء آن، آواز پرندگان و پرش بال ‌های شان از شاخی به شاخی روحم را نوازش می کرد.

رفته رفته خسته و کم انرژی می‌شدم؛ انگار آرام آرام آواز‌ها در فضا محو می‌شدند؛ حتا دیگر صدای ضربه‌ء پاهایم را بر کف پیاده‌رو نمی‌شنیدم؛ تنها صدای نفس هایم بود که بلند و بلند‌تر تمام فضا را پرد می‌کرد. در انتهای جاده، به خم کوچه رسیده بودم و باید به سمت راست می‌پیچیدم؛ سرعتم را آهسته‌تر نموده و به خم کوچه پیچیدم. در خم این کوچه شیرین زندگی می کند. او اولین کسی است که وقتی در سال 2006 به تورنتو مهاجرت کردم، با او دوست شدم. او اهل پاکستان است؛ آن‌زمان او نیز، تازه از پاکستان مهاجرت کرده بود.

در صنف زبان انگلیسی با هم آشنا شدیم. پسان‌ترها که با چهار اطراف خود بلدتر شده بودیم، پس از ختم صنف زبان به کافهء تیم‌هارتون می رفتیم و قهوه نوشیده، حرف می‌زدیم. دو زن جوان که شاید آن وقت بیست و یک و یا بیست و دو سال داشتیم؛ از دل‌تنگی های خود به هم‌‌‌دیگر می‌گفتیم. من از خاطرات افغانستان برایش می‌گفتم؛ از طفولیتم؛ از جنگ های داخلی بین گروه‌های مجاهدین، از آمدن طالبان و مسدود شدن مکاتب و زندانی شدن دختران و زنان در خانه و از روزهای ناامیدی خودم و خواهرانم که به یونیفورم و بکس مکتب خود دیده، اشک می‌ریختیم. و بالاخره از خاطرات مهاجرت خود به پاکستان که چطور آنجا رفتیم و دوباره شامل مکتب شدیم. چون من زبان اردو را در پاکستان یادگرفته بودم، باهم به اردو حرف می زدیم. یک روز برایش از دوست صمیمی‌ام خاطره در صنف اول و دوم ابتداییه گفتم.

در مورد شیطنت‌هایی که در صنف می‌کردیم قصه کردم. پهلوی هم می نشستیم، یکجا به مکتب می رفتیم و دوباره باهم از مکتب به طرف خانه برمی‌گشتیم. او گدی‌گکی را که در سالگره‌اش هدیه کرده بودم، همیشه با خود داشت و حتا شب ها آن‌را پهلویش می‌خواباند. و من دستمال گردن سرخش را که در یک روز برفی از دور گردنش باز کرده و به دور گردن من پیچیده بود، بسیار دوست می‌داشتم. وقتی به خانهء ما می آمد، پدرم قلم های نی ما را سر می‌کرد و سرمشقی در کتابچه های ما می‌نوشت؛معمولن، قسمتی از شعر مولانای بلخی، حافظ شیرازی و یا بیدل دهلوی را انتخاب می کرد. سپس من و خاطره چند صفحه را با شور و شوق تمام با قلم های نی در کتابچه‌های خود مشق می کردیم. شیرین شربی از قهوه‌اش نوشید و با کنجکاوی پرسید حالا خبر داری که خاطره کجاست و چه می کند؟ به فکر فرو رفتم؛ پس از آن حادثه، یک روز خبر شدم که با مادرش، منطقه را ترک کرده و به پاکستان رفته بودند. و دیگر هیچ خبری ازش نداشتم.

باز هم به خم کوچه‌ای رسیده بودم. از سرعتم کاستم و آهسته دَور خوردم و به دویدن ادامه دادم. در یک لحظه ناگهان حس کردم دختری هستم هفت یا هشت ساله که در جادهء کــَند و کـَپَر خانهء ما در کابل، در زمان جنگ‌های داخلی می‌دویدم. خانه های شکسته و فروریخته در دو طرف جاده به چشم می‌خوردند و از پنجره‌های بعضی از خانه‌ها دود بیرون می‌آمد. همان‌‌طور که وسط جاده‌ای پر از شیشه‌های خورد شده و خشت های شکسته می‎‌دویدم، صدای آشنایی از داخل یکی از خانه‌ها به گوشم خورد؛ خانه‌ای که در آن راکت اصابت کرده و دود سیاهی از پنجره‌ء شکسته‌اش به هوا می رفت. صدای دخترکی خرد‌سال؛ شاید همسن خودم بود. گویا زخمی شده و به سختی نفس، نفس می‌زد؛ ناله کنان می گفت چشم هایم آه ه ه ه چشم هایم … چشم هایم.

صدایش را تشخیص دادم؛ این صدای خاطره بود؛ خودش بود. همانطور که می‌دویدم، صدایش بلند و بلندتر شد؛ صدای نفس، نفسش گوش هایم را پر کرد؛ شاید به این دلیل که خون زیادی ضایع کرده بود. آه همه چیز به یادم آمد… او زخمی شده بود. آه، چشم های درشت عسلی رنگش… بلی، او چشم هایش را از دست داده بود. خدایا، مگر پدر و مادرش صدایش را نمی شنیدند؟ آه، بیشتر به یادم آمد که پدرش نیز از اثر اصابت راکت به خانهء شان جانش را از دست داده بود و خاطره چشمانش را.

بله، فقط باید تندتر بدوم تا زودتر به او برسم. اگر خشت‌ و چوب‌های ریخته‌شده بر سرش را زودتر از رویش بردارم، شاید بتوانم چشمان بزرگ و زیبایش را با همان درخشش همیشگی آن ببینم. کی می‌داند، شاید پدرش برای خرید از خانه بیرون رفته باشد و این بار او نیز از آتش خمپاره جان سالم به در برده باشد. بلی، این بار من خاطره را نجات خواهم داد و این خاطره با پایان متفاوتی تمام خواهد شد؛ او با چشمانش شاهد برگشت پدر با پاکت سودا به خانه خواهد بود؛ به آغوش پدر پریده خواهد گفت که ببین پدر، این بار، نه بانداژی به چشمانم است و نه کسی مرگ ترا از من پنهان می کند. یادت است پدر، دفعه ای پیش وقتی راکت به خانه ای ما خورد، تو در همان لحظه‌ی اول جانت را از دست داده بودی و من چشمانم را. و مادر دوستم بدون اطلاعش، نصف شب وقتی راکت‌ها آرام شد، دارو و غذا گرفته به عیادتم آمد؛ کنارم نشست و با مادرم گپ می‌زد. چشمانم در بانداژ بسته بود ولی حس می کردم که کل منطقه به خانهء ما آمده بود. در بین آن همه صدا، مادر دوستم را از صدایش شناختم؛ وقتی سراغ دوستم را گرفتم، بهانه کرد که دوستم تب داشت و نتوانست بیاید. اما این بار ببین، خود دوستم مرا کمک کرد تا از زیر آوار خاک های بام خانه ای ما بیرون شوم. ببین پدر، این بار همه چیز پایان خوب دارد. خاطره می خندید با چشمان درشت و صورت زیبا و معصومش. دستم را جلو بردم تا صورتش را لمس کنم که به درخت کنار پیاده رو خوردم؛ چند قدم به پشت سر رفتم، تعادلم را از دست دادم و به زیر درخت افتادم.

هراسان به اطراف نگریستم هوا روشن شده بود؛ این بار نیز فقط خاطره‌اش بود که در تنگنای نفس هایم سفر می‌کرد. این همان خاطره‌ای است که هرگز از افکارم بیرون نخواهد رفت. او هر بار به فرازمان می‌رود تا تقدیرش را از سر بنویسد. و اصلن چگونه از ذهنم پاک شود؟ وقتی نامش خاطره است! مگر جای خاطره ها در افکار ما نیستند؟ مگر این من نیستم که هر بار دستان خاطره را گرفته و او را به فرازمان می برم، تا به گونه ای نجاتش بدهم؟ نجات خاطره مگر ممکن است؟ در این مسیر، آنچه همیشه تکرار می‌شود آنست که هر بار باید تندتر بدوم تا شاید بتوانم خاطره‌ام را نجات دهم.
پایان ١ دلو ١٤٠٤

خالده درویش

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *