بوسۀ یار
افسوس که یار یار دارد
دل بُرد ز من فرار دارد
شمع رخ او به دلبریها
پروانه ها بیشمار دارد
وان نرگس چشم پر فریبش
یک غمزه صد شکار دارد
گر نیست دو چشم او جهانگیر
با ملک دلم چه کار دارد
تا دیده به دیده یک نگاهش
کی دل به کف اختیار دارد
یک شب ننهد قدم به چشمم
از خانه دیده عار دارد
گردم پی آب زندگانی
این عمر چه اعتبار دارد
خوش آب بقاست بوسۀ یار
بلبل ز حد انتظار دارد
حبیب الله بلبل
12 اسد 1345





