یادی از ملک‌الشعرا و صوفی نامدار استاد عبدالحق بیتاب

  مختصر سوانح مرحوم ملک الشعرا استاد صوفی عبدالحق بیتاب به قلم خودش شکر عمر من به تعلیم و تعلم صرف شد جز به مردن…

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی خوب می دانم که از روی سیاست می کنی می دهی ما را نشان ای بی وفا…

در بیان رشوه خوار و رشوه ستانی

در بیان رشوه خوار و رشوه ستانی! رشوه خورا چون خمندُک بد نما پندیده ایی گر نه خوردی خون مردم را چرا پندیده ایی گردنت…

به چشم عاشقِ دیدار دلبران طبیعت

به چشم عاشقِ دیدار دلبران طبیعت چه دلرباست چو خوبان گلعذارشگوفه صوفی عبدالحق بیتاب

مده ساقی دگر ساغر به دستم

مده ساقی دگر ساغر به دستم که من از دور چشم یار مستم نیم بی کس دراین وادی چو مجنون بود ژولیده مویی سرپرستم سر…

خار خار خط یاری دارم

خار خار خط یاری دارم در نظر فصل بهاری دارم اینقدر از بر من دور مرو باش ظالم به تو کاری دارم بر سر کوی…

به پیشواز آغاز فصل بهار و روز های بارانی

به پیشواز آغاز فصل بهار و روز های بارانی! بحمدالله که خرم ساخت باز این بوم و بر باران گرفت از تشنه کامان قدوم خود…

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا ای به قربانت شوم یک شب به جای ما بیا عیش مستان تلخ باشد بی نگاه…

چه رنگین است اشک لاله گون بر چهــره زردم

چه رنگین است اشک لاله گون بر چهــره زردم زاعجاز غــــــــم عشقش بهــــاری در خزان دارم صوفی عبدالحق بیتاب

بحمدالله که خرم ساخت باز این بوم و بر باران

بحمدالله که خرم ساخت باز این بوم و بر باران گرفت از تشنه کامان قدوم خود خبر باران زبس تر دستی فطری بعین یاس مشتاقان…

من که ترک آبرو در عشق خوبان گفته ام

من که ترک آبرو در عشق خوبان گفته ام نیست پروائی ز حرف مردم بدگو مرا صوفی عبدالحق بیتاب

خوش منظریست بنگر باغ و بهار پغمان

خوش منظریست بنگر باغ و بهار پغمان بوی بهشت آید از هر کنار پغمان باد بهار هر صبح از قطره های شبنم گوهر همی فشاند…

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه درخت میوه نکو داده است بار شگوفه کنون که رفت زمستان و نو بهار بیامد کند تلافیِ…

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا کی توان کردن دگر پیدا به جستجو مرا هر چه آید بر سرم از لطف جانان می…

چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی

چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی معشوق سیه جرده ام انگشت کجایی چون خوردنی امروز نیابیم سراغت از برف و یخ و لای مگر پا…

باز روز عید آمد

باز روز عید آمد خرمی پدید آمد وقت بازدید آمد عیش را نوید آمد آنچه بود امید آمد عید بس سعید آمد رخصتی کرامت شد…

عداوت با من شیدا گرفته

عداوت با من شیدا گرفته چه عادت آن جفا پیرا گرفته زما تا جان نگیرد کی گذارد غم جانان پی ما را گرفته چه غم…

چشم بیمار

چشم بیمار بدل داغـــــــی زهجر آن مــــه ء نامهربـــان دارم کجایاران دگــــر پرو ای مهـــــر آسمــــــان دارم چه رنگین است اشک لاله گون بر چهــره…

با تماشای چمن نبود سر و سودا مرا

با تماشای چمن نبود سر و سودا مرا بی گل رویت نگردد غنچۀ دل وا مرا می کند انداز سر و قامتش دیوانه ام می…

شده در کلبۀ احزانم آن مه مهمان امشب

شده در کلبۀ احزانم آن مه مهمان امشب دمیده در تن پژمرده ام روح و روان امشب بحمدالله که شد آن ماه با من مهربان…

چرخ هیچ و گردش ایام هیچ

چرخ هیچ و گردش ایام هیچ هست آری عالم اوهام هیچ من ندارم طاقت و آرام هیچ زو نیاید نامه و پیغام هیچ بی قرارم…

اين جهان را ساز و سامان مكتب است

اين جهان را ساز و سامان مكتب است در ممالك شوكت و شأن مكتب است بهر درد جهل درمان مكتب است بهر طفلان آب حيوان…

قضا را مرغک بیـــچارۀ زار

سرودۀ از ملک الشعراء مرحوم عبدالحق بیتاب را جناب فاروق “قاری” ارسال کرده اند تقدیم میدارم: قضا را مرغک بیـــچارۀ زار بدست طفل شوخی شد…

تا رفته ز کف نگار ما را

تا رفته ز کف نگار ما را خون گشته دل فگار ما را زآن گل نبود گذشتن آسان گویند اگر هزار ما را بگذار که…

همیشه سد راه قرب حق بوده است باطل ها

همیشه سد راه قرب حق بوده است باطل ها حصول آن بود دشوار بی امداد واصل ها گره شد سخت تر از رشتۀ تدبیرعاقل ها…

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا این است آب رفته که آید بجو مرا از سرکشی گذشته به من زلف یار گفت انداخت…

جامه هستی فلک افگنده بر دوشم بزور

جامه هستی فلک افگنده بر دوشم بزور این متاع کس مخر را بر که بفروشم بزور جامه ها بافد برایم رشته طول امل گرچه میسازد…

آن بیوفا که شرح غمش را قیاس نیست

آن بیوفا که شرح غمش را قیاس نیست لطفی به هیچگونه از او التماس نیست یارب چه رسم داشت ندانم دیار حسن کانجا گذشت عمرم…

سر آمد زندگانى در معاصى

سر آمد زندگانى در معاصى دو تا گشتم از اين بار گران حيف ازين حسرت سرا با دست خالى به سوى آخرت گشتم روان حيف…

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل تا کی کنیم بسته به نقش سراب دل دل ساخته است غرقۀ گرداب حیرتم ای کاشکی نداشتمی چون…

اعتبار زندگی کارم نمی آید دگر

اعتبار زندگی کارم نمی آید دگر چشم آن دارم که سازد چشم او کار مرا صوفی عبدالحق بیتاب

رشوه خورا چون خمندُک بد نما پندیده ایی

رشوه خورا چون خمندُک بد نما پندیده ایی گر نه خوردی خون مردم را چرا پندیده ایی گردنت از فربهی در شانه ها رفته فرو…

بیتاب شود كاش براى تو ميسر

بیتاب شود كاش براى تو ميسر يك صندلى گرم كه تا حلق درآيى صوفی عبدالحق بیتاب

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی پیوسته نگه میکنی با غیر و به ما نی داده است حیات ابدی بهر شهیدان از…

در محبت جز محبت نيست منظورى مرا

در محبت جز محبت نيست منظورى مرا كى سلام من بود همچون سلام ديگران صوفی عبدالحق بیتاب

بيتاب شود كاش براى تو ميسر

بيتاب شود كاش براى تو ميسر يك صندلى گرم كه تا حلق درآيى صوفی عبدالحق بیتاب

نه شهرت انتظارم نی قبول عام می خواهم

نه شهرت انتظارم نی قبول عام می خواهم به شهر گوشه گيری خويش را گمنام می خواهم صوفی عبدالحق بیتاب

دلفریب است ز بس حسن درخشان بهار

دلفریب است ز بس حسن درخشان بهار در چمن دیدۀ نرگس شده حیران بهار زنده می گردد ازو عالم حیوان و نبات گوئیا آب حیات…

بیتاب باز روز عید آمد صوفی عبدالحق بیتاب

باز روز عید آمد خرمی پدید آمد وقت بازدید آمد عیش را نوید آمد آنچه بود امید آمد عید بس سعید آمد رخصتی کرامت شد…

در جهان چیزی نباشد پایدار

در جهان چیزی نباشد پایدار بی سخن این بگذرد آن بگذرد صوفی عبدالحق بیتاب

بود به ز هر کار کار معلم

به مناسبت روز معلم ______________ بود به ز هر کار کار معلم به گردون سزد افتخار معلم به مردم دهد درس دنیا و دین را…

ملتفت شو اینقدر ناز وتغافل خوب نیست

ملتفت شو اینقدر ناز وتغافل خوب نیست دوستدارت را پیشیمان از محبت می کنی صوفی عبدالحق بیتاب

ستایش آن خدای مهربان را

ستایش آن خدای مهربان را که بخشید از سخن زینت زبان را خداوندی که کرد از نیستی هست به قدرت جملۀ کون و مکان را…

به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را

به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را ندارد از پریشانی خبر حال اسیران را به پیش روی تا آیینه آن آیینه رو…

مفت ساقی مگذران ایام گل

مفت ساقی مگذران ایام گل بادۀ عشرت بده در جام گل خار خار عزلت از دل دور کن رو به باغ و راغ در هنگام…

در پی آب و غم نان بگذرد

در پی آب و غم نان بگذرد عمر من تا کی بدین سان بگذرد خرم آن خاطر کزین ظلمت سرا زودتر با نور ایمان بگذرد…

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا نیافتیم گلی کو نداشت بوی ترا هزار لیل و نهارم ز پیش دیده گذشت ولی نداشت یکی کیف…