مده ساقی دگر ساغر به دستم

مده ساقی دگر ساغر به دستم
که من از دور چشم یار مستم
نیم بی کس دراین وادی چو مجنون
بود ژولیده مویی سرپرستم
سر خود گر نیندازم به پایش
دگر چیزی نمی آید ز دستم
زمن حرف حقیقت را مپرسید
که از حسن بتان صورت پرستم
بت پیمان شکن دیگر چه خواهی
شکستم توبه و زنار بستم
دگر مرگم نباشد ای جفا جو
گر از بیماری عشق تو رستم
چسان تاب بلای هجر آرم
که من عمریست “بیتاب” تو هستم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *