با تماشای چمن نبود سر و سودا مرا

با تماشای چمن نبود سر و سودا مرا
بی گل رویت نگردد غنچۀ دل وا مرا

می کند انداز سر و قامتش دیوانه ام
می رسد فیض جنون از عالم بالا مرا

نیست منظورم به غیر از ناز چشم دلبران
از متاع هر دو عالم گشته استغنا مرا

کشتۀ چشم وی ام از دین و دنیا فارغم
شوخ استغنا نگاهی ساخت بی پروا را

تا به چشم داغ هجرانت نمی شد آشنا
کور می گردید کاش این دیدۀ بینا مرا

گر لب خاموش او سر بسته دارد راز من
غمزۀ شوخ اش به عالم می کند رسوا مرا

از تواضع آیدت خورشید هم زیر کمان
می کند این نکته ابروی بتان أیما مرا

مو به مویم بستۀ تار خم گیسوی کیست؟
کانچنین پیچیده در سر شورش سودا مرا

می سزد گر با گریبان سر نمی آرم فرو
لاله سان دل برده از کف دامن صحرا مرا

عشق خود “بیتاب” چون مظهر نهان می داشتم
کرد آخر حسن بالا دست او رسوا مرا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *