قضا را مرغک بیـــچارۀ زار

سرودۀ از ملک الشعراء مرحوم عبدالحق بیتاب را جناب فاروق “قاری” ارسال کرده اند تقدیم میدارم:

قضا را مرغک بیـــچارۀ زار
بدست طفل شوخی شد گرفتار
بزندان قفس بنمود جایـــــــش
فزوده دانه و آبی برایـــــــش
مراعاتش چوجان خویش میکرد
ولی مرغک تأسف بیش میکـرد
بیادش آمدی چون باغ و بوستان
نیاسودی دمی از شور و افغان
چو از یاران گلشن یاد میکرد
فغان و ناله و فریاد میکرد
کسی گفتش که این شور و فغان چیست
فراغ البال می باید ترا زیست
خدایت خانه داده است زیبا
که میباشد ستون هایش مطلا
زخورد و نوش هم آماده داری
دگر بهر چه دایم بی قراری
بگفتا هست حرفت جمله مقبول
مرا هم لیک عذری است معقول
همیشه شور و فریادم از آنست
که آسایش نه تنها آب و نان است
قفس زیبا و آب و نان فراوان
بود با این همه با من چو زندان
مرا از زنده گی اکنون چه لذت
که گردد صرف عمرم در اسارت
کسی اینجا بود آسوده احوال
که بتوان زد بکام خود پرو بال
اگر قیدی به عالم می پسندی
به آزادیت باید پای بندی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *