از رنج از شکستن، از جنگ و انفجار
بشنو که بوی خشم گرفته صدای من
از این زمانه هیچ ندیدم جز انزجار
آماده ام اجاره کنم شانهی تو را
تا یک دو دل قشنگ ببارم به روی ان
تا از خودم که نیست شدم قصه ها کنم
از سر گذشت تیرهی یک ضد قهرمان
از آسمان که خانه امنی برای توست
یا از قفس که گوشهی وحشت سرای من
من خسته ام از این همه تبعیض و اختلاف
این سرزمین نداد بهایی برای من
از دور دست ها به خودم خیره میشوم
به این من که پوچ شده در تهِ زمان
به این منی که یاس به دورش تنیده است
کوچک شده است کوچک، کوچک در این مکان
چون جغد میروم که به ویرانه کز کنم
شب آمد است عکس مرا تیرهتر کند
مغلوب کرده نقش مرا طرح روزگار
دنیا بر ان سر است تو را چیرهتر کند
مادر! بهار از تهِ تقویم کوچ کرد
خورشید هم سخاوت خود را به شب فروخت
لذت نبر! که یک منِ دیگر بنا شود
در کورهی هبوط و حضورم جهان بسوخت
مادر نزا! که کودک تو گرگ میشود
مادر صدای زوزه ببین سخت ممتد است
بگذار این رسالت از دوش خود زمین
که مدتی است حال من و این جهان بد است
– افسانه واحدیار





