جمله هایم چقدر بی معناست

جمله هایم چقدر بی معناست
جمله هایم عجیب تب دارند
سرشان درد می‌کند دائم
رودی از گریه در عقب دارند

حال من، حال مرد بر داری‌ست
که ندانسته است جرمش را
حال من سرزمین غمگینی‌است
ارزو می‌کند رفُرمش را

باز دل شوق کودتا دارد
هی اگر سر به شعر می‌کوبد
هی اگر هرج و مرج و بی‌داد و
با نوشتن به یار می روبد

دل من مست می‌کند وقتی
که تو را بی‌قرار می‌بیند
که تو را با امید مایوسی
باز در انتظار می‌بیند

روح درگیر من به شب برخورد
تازگی اضطراب هم دارد
تب و افسرده‌گی و بیداری
گرچه که قرص خواب هم دارد

بین این خانه ای که مخروبه است
بین این زندگی که فردا نیست
از شما یک سوال می‌پرسم
پس چرا جای او در اینجا نیست؟

یکسره دور می‌شوم از خود
منِ من را عزیز برگردان
دست دل را به جسم مفلوکم
های وحشی! مریض! برگردان.
– افسانه واحدیار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *