چسپيده است شبح هراس به تنم
ميترسند
ميترسند پروانه ها
از” قرارهاي بيقرار”
از رزهاي مكراگين
از زمزمهی دوستت دارمها
بيا برگرديم جادههاي رفته را
جادههاي بارانديده را
مصون نيستند دستانم در هيچ باغچهاي
در هيچ كجای اين خاك بر سرآباد !
بيا بر گرديم مسير خستهی تكامل را
تا التماس مرا ببخش
تا طعم سيب
تا لمس وسوسه، وسوسه
وسوسهاي كه پاراگرافي از اين سناريوي آشفته بود
اهاي جناب كارگردان !
اين نقش كلاهِ گشاديست بر سرم
شخم ميزند اين مزرعه پدر اعصابم را
خوب من !
فرصت براي ويرايش اين تراژيدياست
و بروزشدني از نو
اين نقش خسته است
ميرود لباس بودن را
به چوب رختي بيا ويزد
وپرانتز زندگي رابا بغض ببندد)
– افسانه واحدیار
ميترسند
ميترسند پروانه ها
از” قرارهاي بيقرار”
از رزهاي مكراگين
از زمزمهی دوستت دارمها
بيا برگرديم جادههاي رفته را
جادههاي بارانديده را
مصون نيستند دستانم در هيچ باغچهاي
در هيچ كجای اين خاك بر سرآباد !
بيا بر گرديم مسير خستهی تكامل را
تا التماس مرا ببخش
تا طعم سيب
تا لمس وسوسه، وسوسه
وسوسهاي كه پاراگرافي از اين سناريوي آشفته بود
اهاي جناب كارگردان !
اين نقش كلاهِ گشاديست بر سرم
شخم ميزند اين مزرعه پدر اعصابم را
خوب من !
فرصت براي ويرايش اين تراژيدياست
و بروزشدني از نو
اين نقش خسته است
ميرود لباس بودن را
به چوب رختي بيا ويزد
وپرانتز زندگي رابا بغض ببندد)
– افسانه واحدیار





