قلم از بهر خود سازد مصور شاخ نسرین را
کشد تا نقش گلبرگ رخ آن لعبت چین را
نماید منکران حسن را با هم ید بیضا
اگراز آستین بیرون کند آن دست سیمین را
باین رو چون شود آنمه سوار توسن شوخی
نماید مطلع خورشید انور خانهء زین را
بتان بر عاشقان لطف و وفا را کفر میدانند
ندانم از کجا آورده اند این دین و آئین را
رخت را تاز چشم زخم تعویذ نظر گردد
ز عنبر زد رقم یاقوت لعلت خط مشکین را
حنای اشک خونین در کف آرد مردم چشمم
مگر بوسد باین تقریب آن پای نگارین را
غبار راه او در دیده کردد سرمهء بينش
صفای مقدمش روشن کند چشم جهان بین را
باین لطف و نزاکت از بتان شوخ حیرانم
که چون در نگهدارند آن دلهای سنگین را
نیاید در نظر رنگ حنا شوخ آنقدر قاری
مگر مالیدهء امشب به پایش چشم خونین را





