گر بریزد پنجه رنکین او خون مرا

گر بریزد پنجه رنکین او خون مرا
خون من دامن نگیرد جامه گلگون مرا
تا از آن لعل شکر خا خط میگون سر زده است
سر خط رنکین خیالی داد مضمون مرا
کشته چشمان مست باده پیمای توام
نشه خیزیهاست در سر قطره خون مرا
نیست غم ز آشفتگیها یکسر موئیم که هست
با خم زلف تو تاری بخت واژون مرا
خوش نگاهانرا بدل از بسکه جاداده است شوق
بیشه وحشی غزالان کرده هامون مرا
اینقدر دور سر شمشاد گشتن بهر چیست
آخر ای قمری ندیدی سرو موزون مرا
صد زبان در داد خواهی گر چو مژگان برکشم
کس نمی‌گیرد ز چشم مست او خون مرا
حاجت فکر دگر در بند این دیوانه نیست
زلف لیلی میکند زنجیر مجنون مرا
محرم درد دل سوز آشنایم گریه است
موج می فهمد زبان شور جیحون مرا
بسکه اندر جستجوی گوهر راز خودم
دور خود دائم طوافی هست گردون مرا
رگ رگم ذوق اهتزاز دلنوازیهای اوست
شکو آهنگی نباشد تار قانون مرا
آه حسرت در دل شوریده طوفان میکند
گرد بادی طرفه پیچیده است هامون مرا
بیقراری میبرد از کف عنان کریه ام
ناله مهمیز است قاری اشک گلگون مرا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *