با صد هزار غصه روانم نمی رسم
از چشم خویش جز تو ندیدم ولی هنوز
در آینه به قامت جانم نمی رسم
هر شب به شوق نام تو بیدار مانده ام
اما به خواب گرم شبانم نمی رسم
ای روشنی رفته ز چشمِ ترم بگو
تا کی به سایه ات به جهانم نمی رسم
رفتی و بعدِ رفتن تو هر چه رفته ام
جز خاکِ کوچه های زمانم نمی رسم
با اشک های شعلهور از داغِ این فراق
فریاد می زنم به امانم نمی رسم
پایان بده مسیحا به شعرِ درد و خون
وقتی به خویش نیز رهانم نمی رسم
مسیحا نظری





