نگاهم در شبِ هجران علاجِ درد می خواهد
شکستی بال هایم را دگر پرواز از من کو؟
قفس را این دلِ تنها به جنگِ سرد می خواهد
به اشکم غرق شد جانم ز دردم خسته شد روحم
دلِ خونینِ من بینی که صبرِ مرد می خواهد
نهان شد خنده از لب ها شکست آیینهی رویا
دلِ دیوانهی من باز دل ولگرد می خواهد
به هر سو می روم تنها، مرا همراز دیگر نیست
به هر سو می روم دل همدمِ شبگرد می خواهد
مسیحا در غریبی ها میانِ شعر می سوزد
میانِ مصرعِ خونین دلِ خونسرد می خواهد
مسیحا نظری





