فاطمه
داستان کوتاه از خشنود خرمی
من و فاطمه هیچ نسبت خونی نداشتیم باهم، فقط همسایه بودیم. خانههای ما دورتر از روستا در کنج دره «تیرکگ» قرار داشت، دو خانهی ساده گِلی که اطرافش را درختان بادام پر کرده بود. نیم ساعت از روستای اصلی فاصله داشتیم. من نمیدانم چه اسمی روی رابطهی خود بگذارم، نمیدانستم رفیق فاطمه بودم یا برادرش یا هرچیزی. ولی فاطمه خاصترین آدم زندگی من بود، هم سن من، هم بازی من، با هم دوازده ساله شده بودیم، باهم گوسفندها را میبردیم و میآوردیم، باهم غمگین میشدیم و باهم میخندیدم. شاید این دوری و تنهایی از روستا مارا بیشتر نزدیک کرده بود. اما همینکه بزرگتر شدیم، همینکه باید سیزده ساله میشدیم، فاطمه بیمار شد. بیماری بد و پر درد. ابتدا هیچکس نمیفهمید اورا چه شده.
یک روز که رفته بودیم قارچهای وحشی باهم جمع کنیم، آن روز که دامنهای خودرا پر کردیم از قارچ، فاطمه کمی سرفه کرد، کمی رنگش پرید، اما به رویش نیاورد، چند قارچ از دامن خودش برداشت به دامن من گذاشت، با لبخند، با دوست داشتن و رفاقت گفت حالا مساوی شدیم. دوباره سرفه کرد. شب که آمدیم خانه، تمام شب را سرفه کرده بود. این آغاز بیماری فاطمه بود، همین سرفههای لعنتی، همینها آغاز درد بود. پدر مادرش نگران فاطمه شدند، چون فقط اورا داشتند، تنها دخترشان بود. تمام طبیبهای قریه را دیدند، از تمام زنهای روستا مشوره گرفتند، ولی حال فاطمه خوب نشد. زمستان که گذشت، پدرش اورا کابل برد، پیش داکترهای بهتر. ولی روزی که برگشتند بهتر نبود، ناتوانتر، لاغرتر و رنگپریدهتر مینمود.
از روستا نمیشد با ماشین/موتر تا خانههای ما آمد، فقط پیادهرو و حیوانرو بود. از همینرو، پدرش اورا از راه وسط گندمزار به آغوش خود آورد. راستش خیلی دلم میخواست فاطمه خوشحالتر میآمد، سالمتر و شادابتر، اما وقتی رسیدند، دیدم که دستانش پر بود از کبودی سوزن. صورت سفید، چشمهای کوچک و تن لاغرش هیچ شباهتی با فاطمه یک ماه قبل نداشت. خسته بود. خیلی خسته. همه رفتیم به استقبالش، من، مادرم با نوزادش، مادرش، پدرم، تمام جمعیت این دو خانه. فاطمه به سختی لبخند زد و رو به من گفت: عباس، داکتر گفت خوب میشوم، این پیچکاریها که خلاص شود خوب میشوم! زبانش شاید دلداری ساختگی داکتر را به ما بازگو میکرد، ولی تنش گواه چیز دیگر بود، گواه درد دیگر.
پدرش هم از پیشرفت و نوع بیماری او به هیچکس چیزی نگفت، حتی با مادر فاطمه، میگفت دخترش خوب میشود، ولی من دیدم که فردایش تنها رفته بود کنار جلگه گریه میکرد، دیدم که چطور با مشت به درختها میکوبید. این بیشتر قلب مرا لرزاند، بیشتر ناامیدم کرد. انگار قرار نبود فاطمه خوب شود.
اینطوری هر روز که گذشت، حال او بهتر نشد. آخر، پدرش گاو خودرا فروخت و خواست اورا پاکستان ببرد. میگفت داکترهای پاکستان بهتر است. آن شب که خیلی دلم برایش تنگ شده بود، آن شب که خیلی خودم را تنها و درمانده احساس کردم، رفتم و به مادرش گفتم امشب من کنار فاطمه بیدار مینشینم. باران میبارید، از جلگه سرخآب بهاری آمده بود. خانهی آنها یک صفه بزرگ داشت، یک دالان ، یک دهلیز کوچک و دو اتاق. اتاق فاطمه رو به جلگه بود. وقتی وارد اتاقش شدم، وقتی چشمم به چشمش افتاد، وقتی تن لاغرش را روی بستر دیدم، گویا اورا بعد سالها میدیدم، گویا او مرا بعد سالها دیده بود، خوشحال شد، عجیب خوشحال شد، خودش را کمی پس کشید و گفت: خوب شد آمدی عباس!
رفتم کنارش نشستم، دستان ضعیفش را گرفتم و گفتم وقتی خوب شدی دوباره میرویم قارچ و علفهای کوهی جمع میکنیم. چیزی نگفت، تایید نکرد، گویا دلش نمیخواست مرا وعده بدهد. حالا نشسته بودم کنار رفیقم که بیمار بود، کنار تنها همسن من در کنج این درهی دور، کنار فاطمه نشسته بودم که باهم زبان را یاد گرفته بودیم، باهم رفته بودیم کوه، مکتب و هرجایی. گفت پنجره را باز بگذار. رفتم پنجره باز کردم. اتاقش یک پنجره دو پلهای چوبی داشت که فقط میشد یکی را باز کرد، روی چوبکهای کهنهاش فاطمه اسم خودش را نوشته بود، اسم مرا و اسم پدر مادرش را.
باران آرام میبارید، صدای شرشر جلگه به گوش میرسید، صدای مرغ شب که از آن بلندیها فریاد میکشید. گفتم این صدا اذیتت میکند. گفت نه. صدای مرغ شب غریب و غمگین بود، این پرنده که هیچگاه ندیده بودیم فقط در بهار پیدا میشد، شبها زاری میکرد و میرفت. امشب اما صدایش غمگینتر بود، گویا کسی میخواست درد فاطمه و این دلتنگی مرا با این قطعه موسیقی غمگین و ساده فریاد بزند، گویا کسی یا چیزی غمگینتر از ما رفته بود درون قلب این پرنده.
فاطمه به من گفت دلتنگم نمیشوی اگر جای خیلی دور بروم؟ راستش نمیدانستم چرا چنین چیزی گفت، راستش نمیدانستم چطور بغضم را سرکوب کنم که داشت منفجر میشد، خودم را به سختی نگهداشتم و گفتم پاکستان که جای دور نیست.
مرموز سخن میگفت، از چیزهای که تاکنون نگفته بود، از روزهای که رفته بود، از گذشته، از من، از خودش، از این دره. گفتم قرار نیست جای دور بروی، من که دیگر همسن ندارم اینجا. کودک بودیم، کودکانه درد دل میکردیم. همین بود جهان ما، همین بود رفاقت ما. دستش را گرفته بودم، سرد بود، سردی سرد. دوباره رفتم کنار پنجره، دوباره به آن نوشتههای روی پنجره دیدم، از آن زاویه اورا نگرستم که حالش خوب نبود، بیرون را دیدم که باران شدیدتر میشد، جلگه توفانیتر و مرغ شب بیقرارتر. میخواستم بیشتر حرف بزند، ولی خوابید، آرام و عجیب. پیش پنجره نشستم و آروز کردم او خوب شود، آرزو کردم دردهایش تمام شود. شب را نمیدانم چطور به خواب رفته بودم، ولی صبح یکی از مردان قریه مرا بیدار کرد. دیدم که بستر فاطمه را مابین یک تکه بسته و گذاشته بودند در کنج اتاق.
پرسیدم رفتند پاکستان؟ مرد گفته نه، فاطمه مرد. آه، کاش. نه، هیچ کاشی نمیتوانست درد مرا تسکین بدهد. چقدر خودم را تنها احساس کردم، چقدر درد داشت این زندگی، این اتاق، این خانهها، این دیار دور افتاده. باران ایستاده بود و مردان روستا آمده بودند که فاطمه را دفن کنند. روبروی پنجره، بالای آن تپه در حاشیه گورستان فاطمه را دفن کردند و مردم برگشتند.
آن تنهایی، آن گور کوچک، آن سنگهای کاشته شدهی روی قبر، تمام این زندگی آنجا دفن شده بود. زندگی که فقط مال یک نفر نبود، این زندگی میان من و فاطمه تقسیم شده بود و قسمتی از من هم تاابد آنجا، زیر آن خاک نمناک دفن شد. حالا که سالها گذشته، حالا که قبر فاطمه میان علفها و بتههای وحشی گم شده، حالا که فرصت نوشتن پیش آمده، چقدر آرزو میکنم فاطمه را در یک جای دیگر، در یک شهر دیگر، در یک نقطه دیگر این جهان اتفاقی ببینم که بزرگ شده، ببینم که بهسوی من میآید و میخندد و میگوید: عباس….
خشنود خرمی
خلص داستان
به کوشش فهیم هنرور
عباس و فاطمه، دو نوجوان دوازدهساله و صمیمی، در خانههایی دورافتاده در درهی «تیرکگ» با هم بزرگ شدند و پیوندی عمیقتر از رفاقت داشتند. اما با ورود به سیزدهسالی، فاطمه به بیماری سختی مبتلا شد که با سرفههای مداوم شروع گشت و بهتدریج توان و شادابی او را گرفت. تلاشهای والدینش و سفر درمانی به کابل بینتیجه ماند و فاطمه با بدنی رنجور و دستانی کبود از تزریقات بازگشت، در حالی که پدرش پنهانی از شدت ناامیدی برای سرنوشت تنها دخترش میگریست.
در یک شب بارانی و غمانگیز، در حالی که صدای مرغ شب بر فضای اتاق سنگینی میکرد، عباس در کنار بستر فاطمه بیدار ماند تا آخرین لحظات رفاقتشان را سپری کند. فاطمه که گویی از مرگ خود آگاه بود، از عباس پرسید که آیا در صورت رفتنش به جایی دور دلتنگ او میشود یا خیر. صبح روز بعد، عباس با خبر تلخ درگذشت فاطمه بیدار شد و او را در حاشیهی گورستان تپه دفن کردند. سالها از آن واقعه گذشته، اما عباس همچنان بخشی از وجودش را در آن خاک نمناک جا گذاشته و همیشه آرزو میکند ایکاش فاطمه را در گوشهای دیگر از جهان، زنده و خندان ملاقات کند.
نشر سخنور | Sokhanwar.Com





