الا ای دختران انزوای قرن
ای راهبان ساکت بیگانه با مردم
ای مرده در آیین لبها تان تبسم
بیصدا در کنج مهجوری خزیده
با تبار خاطرات خفته در انبوه حسرتها
اگر در لابلای یاد ها لبخند را دید
بگوییدش:
تمنای شگفتن نیست لبها را
ولی ای کاش در جریان اشک آرای نجواهای مان
گاهی
سخن را جلوه کمرنگ میبخشید
ای راهبان ساکت بیگانه با مردم
ای مرده در آیین لبها تان تبسم
بیصدا در کنج مهجوری خزیده
با تبار خاطرات خفته در انبوه حسرتها
اگر در لابلای یاد ها لبخند را دید
بگوییدش:
تمنای شگفتن نیست لبها را
ولی ای کاش در جریان اشک آرای نجواهای مان
گاهی
سخن را جلوه کمرنگ میبخشید
قوس ۱۳۸۰





