آنشب

آنشب
در محفل خصوصی گژدمها
یک بحث داغ وتلخ
دیری ادامه داشت
موضوع ( زرق زهر به اندامهای علم! )
در انتخاب سم
سامان نمیگرفت و به مطلب نمیرسید
ناگاه از آن میان
یک تن کبود ز شتر از اصل نسل خویش
چون تیغ بر گشاد زبان
گفت اینچنین
شب در گذشتن است و مجال درنگ نیست
تا چشمهای طعمه بخوابند
خیزید و نیشگاه بجویید
میراث مانده بر من
یک شیشه از هلاهل چندین هزار ساله جدم
ایثارگر منم …

سرطان ۱۳۸۰

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *